خاطرات حاج یعقوب مهرابی به مناسبت سالگرد عملیات کربلای ۴(قسمت ۱)
به مناسبت سوم دیماه سالگرد عملیات کربلای ۴
بخشی از خاطرات حاج یعقوب مهرابی در کتاب در حال چاپ «کا »
(قسمت ۱)
🟢روز دوم دی ماه ۱۳۶۵ روز عجیبی بود. دیگر میدانستیم که امشب، شب عملیات است. یکی وصیت نامه مینوشت، دیگری بر دست و پایش حنا میبست، گویا شب دامادی اوست، عدهای موی سر همدیگر را با ماشین اصلاح دستی می زدند. برخی از جمع فاصله گرفته بودند و در گوشهای مشغول قرآن و دعا خواندن، بودند. برخی معرکه گرفته بودند و بساط بگو و بخند راه انداخته بودند. من و عدهای دور هم جمع شده بودیم و به روضه خوانی و سینه زنی مشغول بودیم. فیلم بردارها از بچه ها فیلم و مصاحبه می گرفتند. خلاصه غوغایی بود.
🌷چهرهها بشاش و خندان. هیج نشانی از ترس و تشویش در هیچ چهرهای به چشم نمی خورد. گویا آنجا قطعه ای از بهشت شده بود. انگار نه انگار که تا چند ساعت دیگر باید بروند برای جانبازی و فدا شدن. گویا خروش اروند و دندانهای تیز گرگ صفتان بعثی را فراموش کرده اند.
از بچه های گراش چهار نفر در منطقه «عملیات کربلای چهار» بودیم. حاج محمد نیساری در بخش شنود، من و شهید عباس پناهنده و شهید علی صمیمی، در بخش اطلاعات و عملیات.
-اینطور که توجیه شده بودیم و نقشه و کالک داشتیم، محل عملیاتمان، طرف دست چپ جزیره ام الرصاص بود و باید نیروها را پس از عبور دادن از اروند، به آن منطقه هدایت می کردیم و خط پدافندی را تشکیل می دادیم تا نیروهای پشتیبانی برسند.
🔥سوم دیماه ۱۳۶۵ نیروهای موج اول حمله و خط شکن، با دستور فرماندهان خود را به آب زدند. با طناب بهم متصل بودند تا آب خروشان آنها را باخود نبرد. بچه ها شروع کردند به شنا کردن به طرف عراقی ها، تقریبا غواص ها به وسط رودخانه اروند رسیده بودند که ناگهان تیربارها شروع به تیراندازی کردند، طولی نکشید که هواپیماها هم به کمک بعثی ها آمدند و از هوا و زمین بر سر بچه ها آتش ریختند.