۱۴۰۵/۰۳/۱۴

مرثیه ای برای حاج مهرعلی مهرابی

 مرثیه ای برای حاج مهرعلی مهرابی

«مرثیه ای برای حاج مهرعلی مهرابی»

مرگ بابا نمی کنم باور، او چراغی به شهر ایمان بود
از حیاتش حیاط ما سرسبز، لطفی از دانه های باران بود

مرد پرکار و عرصه های تلاش، کاسبی منصف و امانتدار
سال‌های درازِ عمرش را، قطر اما دلش به ایران بود

از میان غَل و غَش و تزویر، از سفر رو سفید برمی‌گشت
سربلند از نبرد با شیطان، پدرم قهرمان دوران بود

شوق مال حلال در سر داشت، گرچه پای تنور و تش می‌سوخت!
صورتش کبود و خشکیده، صبح می‌شد دوباره تابان بود

در ستاد حمایت از ایران، بی ریا کار کرد و هیچ نگفت
عَبِّرش کرده مال او بردند، راز او تا هنوز پنهان بود

بارهایی که نانش آجر شد، از زمین و زمان گلایه نکرد
دردهایش، یکی دوتا که نبود! باز شاکر به رب سبحان بود

در صفا و صداقت و پاکی، شُهره در شهر و در دیار غریب
«مهرعلی» آشنای مردم بود، پدرم از ریا گریزان بود

از دل کوه‌های پابرجا، از عمیق مخوف دریاها
هفت خوان را گذشت و نان آورد، خانه اش سفره کریمان بود

مردِ دشت و پرنده و باران، مردِ آوازهای نخلستان
انس دیرینه با طبیعت داشت، مأمنش کوه و در بیابان بود

همه رفتار او پسندیده، همه گفتار او چه سنجیده
گرچه مکتب نرفته بود اما، حرف و گفتش حدیث و قرآن بود

عطر و بویش شمیم گل می داد، رمز و رازی به سینه اش پنهان
نرم و آرام چون نسیم سحر، گاه ناحق خروش طوفان بود

دوستدار خدا و پیغمبر، تابع هم امام و رهبربود
مثل عارف، بصیر و اهل نماز، مثل زاهد، شبیه رندان بود

او که مهرِ علی به دل دارد، نام زیبای «مهرعلی» دارد
مُفتخر او به نام مولایش، مُتوکِّل به لطف یزدان بود

دل دریایی و رحیمی داشت، در دل خویش و غیر جایش بود
ثروتش گر به قدر اقیانوس، خُلق و خُویَش چو بینوایان بود

همه بوسند گرچه دستش را، مفتخر من شدم به پابوسی
پدری مهربان برای همه، لیک بیشتر غم‌خور یتیمان بود

او به ظاهر سلوک پیری داشت ، قَّدِ یک قرن زندگانی کرد
خلق و خویش صمیمی و دلچسب، همتش همره جوانان بود

دست بابا نوازشم می کرد، شَروه هایش طنین داوودی
در قنوتش دعای مردم داشت، زخم ها را دوا و درمان بود

قبل خورشید، او طلوعش بود، با وضوء روز خویش را می‌ساخت
نیت خیر او برای همه، دل و دستش به رنگ احسان بود

همچو ابری گذشت و بی ما رفت، پدرم سایه ی سر ما رفت
سایه اش رفت و ما یتیم شدیم، گرچه دنیا براش زندان بود

مرگ بابا چه سخت و سنگین است، چشم من مثل چشمه اشکم رود
همچنان کودکم برای پدر، زانوانم ضعیف و لرزان بود

شعر من قاصر است از وصفش، او که اسطوره‌ای مجسم شد
مرگ بابا نمی کنم باور، او چراغی به شهر ایمان بود

تابان

Taban

0 دیدگاه

نوشتن دیدگاه

اخبار مرتبط