۱۴۰۴/۱۱/۹

سفر به برزخ از زبان یک گراشی(۱۰ قسمت)

 سفر به برزخ از زبان یک گراشی(۱۰ قسمت)

سفر به برزخ از زبان یک گراشی

             «بخش اول»

🌐تابان گراش: حدود ۱۵ سال پیش «محمد روحی» بر اثر ایست قلبی در سن ۳۸ سالگی در حال چانه گیری خمیر در نانوایی هرمی به کما می‌رود و زندگی نزدیک به مرگ را در عالم برزخ تجربه می‌کند.
⚪️از ترس حرف و حدیث مردم این حادثه را- به جز برای همسرش- بازگو نمی‌کند. چند ماه پیش مدیران تابان از طریق یکی از دوستانِ نزدیکش از این جریان مطلع می شوند و تلاش کردند در این زمینه با وی گفتگو کنند، تا اینکه چند روز مانده به ماه رمضانِ امسال با اصرار و اینکه بیان این واقعه می‌تواند به هدایت و ارشاد دیگران منجر شود، حاضر به گفتگو شدند.
⭕️محمد به قول خودش، قبل از ایست قلبی در دوران نوجوانی و جوانی پر شر و شور و تُخس بوده است که جزئیات شیطنت‌هایش را صلاح نمی‌داند بازگو کند ولی بعد از بازگشت به این دنیا، زمین تا آسمان عوض شده و خود را برای سربازی امام زمان(عج) آماده می‌کند.
💫در عالم برزخ به همراه مامور قبض روح به عوالمی سفر می‌کند، بالای شهر گراش به پرواز در می آید و به برخی مکان ها سرک می‌کشد. با اقوام و نزدیگان فوت شده‌اش ملاقات می‌کند، به دیدار چند تن از شهدای گراشی می‌رود و با آنان به گفتگو می‌نشیند، امام زمان(عج) و سایر حضرات معصومین علیهم السلام را زیارت می‌کند.
وقتی از امام زمان(عج)  گله می‌کند که چرا جواب وی را نمی‌دهد پاسخ جالبی می‌شنودکه بسیار درس آموز است.
اصرار می‌کند که به دنیا برنگردد و همان جا بماند ولی پاسخی را می‌شنود که به بازگشت رضایت می‌دهد.
🔻حاصل این گفتگو در چند قسمت تقدیم علاقه مندان می‌شود :

            «بخش دوم» 

تابان: با تشکر از قبول زحمت و وقتی که در اختیارمان گذاشتید لطفاً خودتان را به اختصار معرفی کنید: 
– محمد روحی فرزند حسین هستم و ۵۳ سال سن دارم. متاهل و دو فرزند (یک پسر و یک دختر)دارم، در حال حاضر راننده تاکسی هستم .
۵ ساله بودم که پدرم را بر اثر ایست قلبی از دست دادم.
در یتیمی تا سوم راهنمایی قدیم [کلاس هشتم] تحصیل کردم، الحمدلله درسم خوب بود، لوح تقدیرهای دوره ابتدایی را هنوز هم دارم، قاب کرده و به دیوار زده ام برای یادگاری.
 نمره اول کلاس بودم، ولی به دلیل فقر مالی نتونستم تحصیلاتم را بیشتر از سوم راهنمایی ادامه بدم.
▫️از نوجوانی رفتم سرکار. چند سالی در رنگ‌زنی با استاد رنگ‌زن کار می‌کردم.
بعد از دو سالی که گذشت رفتم نانوایی. پنج -شش سال شاگرد نانوایی بودم، کم کم خودم استاد شدم، خمیرگیر، چونه‌گیر و شاطر شدم، دیگه خودم نانوایی اجاره کردم.
تابان: چه نانی را پخت می کردید ؟
– نون تافتون بدون استفاده از دستگاه با دست چونه می‌گرفتم و پهن می‌کردم
تابان: کدوم خیابون و کدوم منطقه بودید؟
– خیابون امام نانوایی پسرخاله‌ام؛ نانوایی برق روز که به نام حاج غلامرضا نسبت دار معروف است. حدود بیست و دو سال در همان نانوایی بودم که پسر خاله‌ام به رحمت خدا رفت! من هم به دلایلی آمدم بیرون و نانوایی رو تحویل دادم.
 بعد از نانوایی رفتم در تاکسی تلفنی مشغول بکار شدم. دو سالی در تاکسی کار کردم؛ دیدم هر چه درآمد دارم، خرج خود ماشین می‌شود و  آنچنان چیزی برایم نمی‌ماند.
همیشه می‌گویم اگر خواستین کسی را نفرین کنین، بگو مسافرکِش بشود.
تابان: وسیله نقلیه‌تون چی بود؟
– پژو ۴۰۵ . بعد از آن به ناچار دوباره برگشتم به نانوایی. نانوایی آقای هرمی در خیابان تمیز.
دو سالی آنجا مشغول کار بودم. تقریبا پانزده سال پیش دم غروب در شلوغی و در حین کار دچار ایست قلبی شدم و افتادم!
مشتری‌ها سریعا به اورژانس زنگ زدند اما تا اورژانس بیاد طول کشید ، یکی از همکاران سابقم به نام آقای صادق پیروزی همون لحظه از راه رسید. با ماشین شخصی مرا سریع به بیمارستان رساند.
تابان: وقتی افتادی کاملا بیهوش شدی؟
– بله. من بیهوش بودم و هیچی نمی‌فهمیدم.
تابان: این صحنه هایی که تعریف میکنی رو کسی برات تعریف کرده یا خودت میدیدی؟
– نه برایم تعریف کردند. هنوز به اونجا نرسیدیم.(خروج روح از جسم)
تابان: شما از قبل سابقه ناراحتی قلبی داشتید؟ یا دردی در قفسه سینه‌تون احساس کردید؟
– خیر؛ من ورزشکار و سالم و قبراق بودم، قبل از اینکه این اتفاق برایم بیفتد مسئول هیئت وزنه برداری گراش بودم.به بچه‌ها تعلیم می دادیم، تیم دعوت می‌کردیم، برای مسابقه دهه فجر و…
تابان: پس فعالیت ورزشی داشتید؟
– فعالیت ورزشی داشتم که این طور شد، دیگه اگر نداشتم معلوم نبود که چه اتفاقی می افتاد. اهل سیگار و دود هم نبودم.
تابان: خودت چه ورزشی می کردی غیر از مدیریت؟
– من هم وزنه‌برداری کار می‌کردم و هم بدنسازی؛ مدیریت با آقای حاج کریم فرجی بود و زحمات را ایشون می کشیدند. بعداً من مسئولیت هیئت را به عهده گرفتم.
تابان: محل و سالن کارتون کجا بود؟
– قبلا در خیابون درمانگاه همان زیرزمینی که الان کنار درمانگاه هست،بود. بعداً به سالن استادیوم منتقل شدیم.
تابان: از آن جا درآمد داشتی یا هزینه می‌کردی؟
– نه، من درآمد نداشتم. از درآمد نانوایی که اجاره کرده بودم یک مبلغی کنار می گذاشتم و خرج برگزاری مسابقات و آموزش می کردم.
تابان: گفتید که پس از ابست قلبی سریع شما را رساندن بیمارستان، بعد چی شد؟ 

  «بخش سوم» 

تابان: گفتید بعد از ایست قلبی شما را رسوندن بیمارستان, بعد چی شد؟
– بله؛ مرا به بیمارستان می‌برند و  سریع به خانواده‌ام اطلاع می‌دهند.
همسرم تعریف می کرد: که هرچی بهت شوک می‌دادند اصلا قلبت راه نمی‌افتاد و دستگاه مانیتور که بهت وصل کرده بودند اصلا چیزی را نشون نمی‌داد. فقط خط صاف نشون می‌داد .نزدیک ده دقیقه این وضعیت را داشتی که دیگه دکتر نا‌امید شد و گفت: دیگه کار از کار گذشته. ببرینش سردخونه.
بعدها برام تعریف کردند که یکی از دستیارهای دکتر که اتفاقاً مشتری نانوایی هم بود به آقای دکتر گفتند که صبر کنید صبر کنید. اومد بالا روی تخت. پاهاش رو فشار داد روی سینه‌ام چند ضربه سنگین زد که  قلبم راه افتاد.
قلبم که راه افتاد، منو می برند تو‌‌ی بخش ویژه و نزدیک پنج روز و پنج شب در حالت کما بودم.
در آن حالت یک وقت دیدم سمت راستم یک نفر ایساده. نگاهش که کردم دیدم قد و بالاش عین آدم هستش ولی چشم ها و انگشتانش با ما فرق دارد. انگشتانش مقداری بلندتر و چشم هاش هم مستطیل شکل بود.
– ازش سوال گرفتم و گفتم شما حضرت عزرائیل هستید؟! گفت: نه؛ من یکی از ماموران خدا هستم که الان وظیفه دارم شما رو برای مدتی با خود ببرم.
روحم را از توی جسمم بیرون کشید. من و ایشون دقیقا پشت تخت ایساده بودیم. یهو دیدم بالای پای خودم ایسادم. گفتم یک دقیقه اجازه بده تا من نگاهی به جسمم بندازم ببینم چه جوریه! دیدم لوله و دستگاه و چیزای عجیب و غریب بهم وصل بود.
تابان: کسی را هم می دیدی که اطرافت ایستاده باشه؟
– من درست نگاه اطراف نمی‌کردم، فقط جسم خودم را می دیدم.بهش گفتم به خاطر اینکه من نترسم دستم را سفت بگیر که جرئت داشته باشم.
تابان: وقتی سوال پرسیدی در جسمت بودی یا ازجسمت خارج شده بودی؟ 
– وقتی سوال پرسیدم هنوز توی تو جسمم بودم، در همان حالتی که رو تخت خوابیده بودم. یک دقیقه بیشتر طول نکشید،  نگاهی به جسمم کردم  براش ناراحت شدم و گریه کردم،گفتم حالا بریم.
من طبق معمول از در می خواستم بروم، رو به طرف در کردم که بریم بیرون. ایشون که دستم گرفته بود مرا از سقف اتاق کشید بیرون،دقیق یادمه که بالا به پرواز در آمدیم
تابان: بالا یعنی کجا؟
– یعنی اطراف شهرگراش، بالای خونه‌ها، مرا مستقیم برد توی مسجد صاحب الزمان(عج). شاید به این خاطر بود که  یک وابستگی به این مسجد داشتم. چون قبل از حادثه من حدود پنج -شش سال حسابدار مسجد صاحب الزمان بودم؛ کارهای اداری را انجام می دادم. برای مثال بین وقت کاری که تعطیل بودم، می چسبیدم به کارای مسجد، کارهای بانکی، قرارداد نوشتن با مستاجرها،موقوفات ، به غیر از کارهای اداری هر از چندگاهی که خادم به مرخصی می رفت کارهای خدماتی و شستشو نیز انجام می دادم.
تابان: پس به همه چیز می رسیدی،ورزش، کار هیئت و کار مسجد و…؟
– بله خدا بهم توفیق می داد. اما بعد از این حادثه دیگه اصلا ورزش و این کارها را نمی‌توانستم انجام بدهم ،به همین دلیل بیشتر کارها را تحویل بچه‌ها دادم .
تابان: وقتی از بالای شهر رد می‌شدید،فضای شهر یادتونه چطوری بود؟
 – فضا معمولی و عادی و تمیز بود
تابان: مثل پرنده افقی حرکت می‌کردید یا ایستاده بودید؟
– ایستاده بودیم و به شکل عمودی به جلو می‌رفتیم
تابان: سقف خونه‌ها رو می‌دیدی؟ یا اینکه داخل خونه‌ها رو می‌دیدی؟
– نه اصلا حواسم به داخل خونه‌ها نبود.یعنی توجهی نداشتم
تابان: شهر را در روز می دیدید یا شب یعنی نورانی بودیا تاریک؟
– روز بود،همه چیز واضح و روشن بود. در یک چشم به هم زدن خودم را در مسجد صاحب الزمان یافتم. دیدیم تو مسجد دارند برام دعا می‌کنند.
تابان: چه زمانی بود؟ 
– بین نماز ظهر و عصر بود. دیدم نمازگزاران بین دو نماز برایم دعا می‌کردند و امن یجیب می خوندند همه را شناختم و صدای همشون را شنیدم.

 «بخش چهارم»


-تا اینکه ماموری که دستم را گرفته بود، مرا کشید و برد منطقه‌ای زیبا و سرسبز (عالم برزخ) پیش رفتگانم.

تابان: گفتید دستم را گرفته بود. شما قشنگ دستش را لمس می کردید؟ یا چیزی مثل روح و جنس لطیف بود؟
– بله. کاملا حس می‌کردم. یعنی خودم از ابتدا بهش گفته بودم که دستم رو بگیر که دل و جرئتم زیاد بشه، چون می ترسیدم.

تابان: همینطور دستش توی دستت بود؟
– بله.دستم را محکم گرفته بود.مرا برد پیش اموات و رفتگان نزدیکم.

تابان: این مرحله عبور مثل تجربه گرهایی که ما از صداوسیما می شنویم در آن مرحله تونل بود؟روح بود؟حرکتش چه جوری بود؟سرعتش عادی بود؟ انتقال به چه شکل بود؟
– خیر، من تونل نورانی و … ندیدم. در یک چشم بهم زدن جایمان عوض می‌شد.

تابان:این واقعه قبلا هم برای کسی تعریف کردید ؟
– نه تعریف نکردم، چون می ترسیدم کسی حرفم را باور نکند یا پذیرشش براشون مشکل باشد
فقط به خانمم گفتم ولی کامل نگفتم.
در عالم جدید اولین کسی که به جا آوردم، پدرم بود،نفر بعدی مادربزرگم بود.با شوق و ذوق پریدم تو بغلشون و اونا را بوسیدم. تمام رفتگانم و بسیاری از دوستانم را دیدم و احوال پرسی کردم.

تابان: خب اینا جای خاصی نشسته بودن یا یکی یکی می رفتی پیششون؟ فضایش چطوری بود؟
– در یک فضای بزرگی همه دور هم نشسته بودند. فضایی واضح و روشن و جذاب بود.همه را با هم و در یک جا دیدمشان.

این مامور بهم گفت که چهار – پنج روز باهاشون بنشین، هرسوالی داری ازشون بپرس.

تابان: اون فضا چه جوری بود؟ کوه بود، بیابون، نخلستان بود، بهار بود، سبز بود؟
– نه کوه و بیابون نبود. یک سالن بی انتها و تر تمیز و روشن بود که همه با هم شاد بودند.

تابان: دیوار داشت؟سقف داشت؟
– من سقف و دیواری را ندیدم . نامحدود بود. جایی بود که همه دور هم نشسته بودن، یهو دیدم که دارند سینی هایی را می آورند و هر سینی جلو یکی از اونا می گذاشتند. خودشون می خوردن ولی به من نمی دادند.
بهم گفتن این براتی است که بستگان براشون خیرات کردند . هرکس در دنیاریک خیراتی بکند، حتی یک خرما،اون جا به امواتشون می رسید.بعضی ها که سینی براشون نمی آوردن ناراحت و خجالت زده می‌شدند . یعنی بستگان براشون خیرات نکرده بودند. خواهش می کنم به فکر اموات باشید و براشون خیرات کنید تا جلو دیگران سرشکسته نشوند.

تابان: داخل آن سینی ها چی بود؟
– نمی دونم. ولی هرچی التماس می کردم به من نمی دادن.گفتند اگه خوردی نمی تونی برگردی، چون که تو قراره برگردی، حق خوردن اینها را نداری.من هم با ولع نگاه می کردم و تاسف می‌خوردم که چطور اینها می‌خورند و شاد و خندان هستند ولی اعتنایی به من نمی کنند. مثل عالم دنیا نبود که غم و غصه باشه.نَفَس که می کشیدند آسایش خیلی عجیبی داشتن. من هم فقط نگاه می کردم.

تابان: قیافه هاشون شبیه همون قیافه هایی بود که تو دنیا بودند ؟
– بله. ولی چهره‌ای نورانی و بشاش داشتند. پدرم از روی عکسش که می دیدم مثل خودش بود.

تابان: در چه سن و سالی بودند؟جوان شده بودند،پیر شده بودند؟
– نه همان شکل بودند ولی سخت و سفت و محکم. مثلا من ۹ سالم بود که مادرِ پدرم از دنیا رفته بود ، هنوز یادمه.مریض بود، ولی آنجا حالش خوب و قبراق بود.

تابان: لباسشون چی بود؟
– همه پوشش داشتند، ولی نوع لباس خاصی توجه ام را جلب نکرد.

تابان: چقدر پیش اقوام ماندی؟
– با حساب خودم ۵-۶ روز با آنها بودم

– تابان: بعد کجا رفتی ؟
– به آن مامور گفتم اینجا همه را دارم می بینم. اما رفقای شهیدم رو نمی‌بینم.اینها کجا هستند؟ می خواهم آنها را هم ببینم. گفت:باشه.اونا جای دیگه هستند، باید ببرمت جای دیگه.. مرا برد جایی که با جای اموات خیلی فرق داشت. اصلا عجیب بود. اولین کسی که باهاش روبرو شدم …….

 

بخش پنجم 

تابان: بعد کجا رفتی ؟
– به آن مامور گفتم اینجا همه را دارم می بینم. اما دوستان شهیدم را نمی بینم آن‌ها کجا هستند؟ می خواهم آنها را هم ببینم. گفت:باشه.اونا جای دیگه هستند، باید ببرمت یه جای دیگه.خیلی عجیبه جای شهدا هم فرق داشت با جای رفتگانم. مرا بردآنجا، اولین کسی که باهاش روبرو شدم شهید خلیل ستودیان و شهید علی مهیایی بود .با این دونفر همکلاسی بودم.تا آن‌ها را دیدم یکدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. شهید خلیل ستودیان گفت: یادته یک روزی تو کلاس نشسته بودیم اذیت کردیم، معلم هر جفتمون را بیرون کرد. خندیدیم و گفتم بله.
تابان: از محل اموات نزدیکانتون تا محل شهدا، آنی رفتید یا طول کشید ؟
– مقداری طول کشید تا این مسیر را طی کردیم. جای این شهدا با جای رفتگان معمولی، کلا حال و هوا و فضایش متفاوت بود.
تابان: چه تفاوتی داشت؟
– مکان شهدا زمینی با رنگ سبز چمنی یکدست و دل انگیز داشت که دارای کوه و تپه و باغ زیبا بود.
من به آقا خلیل و آقای علی مهیایی گفتم خوش بحالتون؛ چه فضایی چه صفایی چه هوایی.
پرسیدم شما ائمه علیهم السلام را هم می بینید؟ گفتند: بله ما هر هفته یک بار یا هفته ای دو بار در یک جایی ( که اسمش یادم نیست) جمع می شویم و مراسمی برگزار می شود ، و این حضرات را می بینیم.
من دیگه طاقتم تاب شده بود،گفتم که شما لطف کنید ،بفرمایید چگونه می‌توانم ائمه(ع) را ببینم ؟
▫️رفیقای شهیدم راهنماییم کردند.گفتند اگه می خواهی زودتر برسی این مسیر را که می بینی.(یک مسیری ناهموار و دارای کوه و دره و پرتگاه ). باید بروی بالا ولی خیلی خطرناکه، احتمال سُر خوردن و افتادن دارد. خیلی مشکله، واقعا صخره ها عجیب و خیلی بلند بود.
اما اگر می خواهی به زحمت نیفتی این راه را  مستقیم برو ولی بیشتر طول می کشد.
✅الان که بهش فکر می کنم شاید معنی این سخن این باشد که اگر می خواهی زودتر به ائمه(ع) برسی باید سختی و ناهمواری های بیشتری را  تحمل کنی. مسیر بی‌دردسر به مقصد نمی رسی. ولی آن موقع به این نکته دقت نکردم.
 من راستش تا به آن کوه بلند نگاه کردم با خودم گفتم می ترسم پرت بشوم، یک وقت بلایی سرم نیاد که از بالا بیفتم و ضربه مغزی بشوم. با خودم گفتم پس این راه مستقیم و آسانتر را می گیرم و می روم هرچند طولانی تر باشد.
تابان: تجسم آن دو مسیر مثل تجسم دنیایی بود ؟ چون در عالم ارواح زمان و مکان معنی پیدا نمی کنه ؛ ولی شما تصور زمان و مکان داشتید ،صعود و فرود داشتید ؟
– بله.زمان و مکان را احساس می کردم . مثل کوه دنیوی بود. هیچ فرقی نداشت، صخره ها تیز بودند. در هر حال مسیر مستقیم و صاف را انتخاب کردم و رفتم.
تابان: به شکل معمولی راه می رفتی؟
-بله. راه معمولی بود. اون جا دیگه مثل مکان های قبلی  پرواز در کار نبود.
دو طرف همه جا سرسبز و تمیز بود. با عجله راه می رفتم. پس از طی مسیری  طولانی خسته شدم ، انتهای مسیر هم ناپیدا بود.
تابان: در این زمان رفقای شهیدت هم باهاتون بودند؟
– نه. فقط راهنمایی کردن و در محل خودشان ماندند و من از آنها جدا شدم هرچه می‌رفتم به جایی نمی رسیدم. از بس رفتم و دیدم نمی رسم، با خود گفتم بهتراست از مسیر سخت و پر پیچ و خم بروم
 خودم را به پایین کوه رساندم به صخره‌ها چسپیدم و با زحمت و در خوف و خطر به سمت بالا خزیدم، همین طور رفتم و رفتم انگار به من الهام می‌شد که مواظب باش، اینجا مکان مقدسیه، مواظب باش که هیچ جمله ناجوری از دهنت درنیاد. شکوه و شکایت نکنی، ناشکری نکنی.مثل توی دنیا که تا پامون بخوره به یک سنگی میگیم (اوف) و حرفای ناجوری می‌زنیم.
تابان: اون مامور هم همراهت بود یا نه؟
– نه. خودم تنها بودم..
تابان:آن مامور تا چه مرحله ای با تو بود؟
–  تا محل و جایگاه  اقوامم بود ولی از زمانی که مرا پیش شهدا برد دیگه ندیدمش.

بخش ششم 

– البته قبل از جدا شدن از مامور همراهم، سوال گرفتم ما این همه زیارت عاشورا می‌خوانیم و لعن می‌کنیم بر دشمنان ، چه جوری به این ملعون ها، می رسد؟ و چه اثری دارد؟
مرا برد به  محوطهٔ خیلی بزرگی گفت: آلان نگاه کن. دیدم ….. دست و پایشان باز بود و مثل مجرمین رو به دیوار و دست به دیوار نگه داشته بودند؛ بگونه‌ای که  دست‌ها و پاهاشون قفل بود؛ یعنی اصلاً نمی توانستند تکون بخورند.
🔥پشت سر هر یک از این ملعونین یک مامور ایستاده بود، نیزهٔ بلندی هم در دست داشتند، هر لعنی که از این دنیا می‌فرستادند، این مامور، نیزه را از پشت در شکمشون فرو می‌کرد و از طرف دیگر بیرون می‌آمد و نعرهٔ آنها به هوا بلند می‌شد . نعره‌های وحشتناک و عجیبی می‌کشیدند که من می‌ترسیدم، از فاصله دور فقط نگاه می‌کردم. گفت: هر لعنی که می فرستند یک ضربه به این افراد وارد می شود. اگر در زیارت عاشورا صد لعن بفرستید، صد ضربه به اینها زده می شود.
با این وجود، مرگی در کار نبود. گفت: بیش از هزاران سال است که با این وضعیت تنبیه می شوند ولی نمی‌میرند و هرکس لعنی نثار آنها بکند، پاداشی برایش در نامه عملش ثبت می‌شود.
تابان: لطفا قضیهٔ رفتن به دیدار ائمه علیهم السلام  را ادامه بدهید
– همین طور که از کوه و صخره به سختی بالا می‌رفتم ، نورانی‌تر می‌شد؛ نور عجیبی می‌تابید ، مثل اینکه بهم گفته می‌شد بگذار تا این نور خوب به روح و روانت بخورد، که هر چی ناپاکی و ناخالصی داشته باشی، پاک بشود.
تابان: نور از کدام سمت می تابید؟
– از پشت سرم. ولی نمی‌شد برگردم و نگاهش کنم، ولی خب همین‌طور که می‌رفتم بالا، احساس گرمای عجیب و بیشتری می‌کردم.
 چند مرتبه پاهایم سُر خورد، تا فاصلهٔ یکی- دو متری اومدم پایین. دست گرفتم به لب صخره، نزدیک بود یک کلمه ناجور از دهنم در بیاد، یهو یادم اومد که بهم گفتند نباید کلمه ناجور از دهنت بیرون بیاد، باید ذکر بگویی و بروی بالا.
من هم مشغول ذکر گفتن می‌شدم .
تابان: چه ذکری می گفتی؟
– یا الله، سبحان الله، لا اله الاالله. همین طور که داشتم می رفتم، بارها سُر می‌خوردم. بدنم می‌کشید به سنگ‌های کوه و حدود دو- سه متری می‌اومدم پایین، دوباره می‌چسبیدم به صخره و تلاش می‌کردم خودم را بالا بکشم.
از شدت خستگی، رمقی برای بالا رفتن نداشتم. تشنگی بهم فشار می آورد. دیگه دست به دامن آقا شدم.
تابان: منظورتان از آقا کیه؟
– آقا امام زمان (عج).
دیگه جونم به لب رسیده بود. نه می‌رسیدم بالا که راحت بشم، نه آبی بود که بخورم. داشتم از تشنگی هلاک می‌شدم.
ولی امیدوارانه تلاش می‌کردم و هی می‌گفتم: «یا مولانا یا صاحب الزمان «ادرکنی»…« ادرکنی». همینجور می‌رفتم بالا و بالاتر تا اینکه از خستگی جونم به لب رسید. از خستگی و تشنگی، چند مرتبه نزدیک بود پرت بشوم پایین دره.
✅ ناگهان دیدم یک نفر بالا ایستاده و دستش را دراز کرده که مرا بگیرد. تا دیدمش شوق کردم. گفتم خدا را شکر یکی پیدا شد که کمکم کند .
با صدای بلند که همه جا می‌پیچید، داد می زدم «یا صاحب الزمان ادرکنی» دیدم که دستش آورد به طرف پایین، دستمو گرفت و منو کشید بالا. تا رسیدم به سطح صاف، شکر خدا کردم و گفتم پدر و مادرت بیامرزه، شما کی هستی؟ نگاه کن چقدر از این دره ناهموار اومدم بالا، سه چهار مرتبه نزدیک بود که بیفتم پایین، الحمدلله خدا را شکر، شما کی هستین؟ اصرار مرا که دید گفت:خب این همه مرا صدا زدی.
گفتم: شما آقا صاحب الزمانی؟ گفت: بله. دیگه بی‌اختیار بغلش کردم، دست و صورتش را بوسیدم، می‌خواستم بروم پایش را ببوسم، تا راست سینه‌اش می‌گذاشت بروم پایین. بعد دو تا شونه هامو می گرفت، می کشید بالا. نمی‌گذاشت بروم پایشان را ببوسم.
تابان: چهره‌شون را واضح دیدید؟
– بله. چهره‌شان را دیدم؛ الحمدالله
احساس کردم چقدر مهربان و خودمانی است. من هم پررو بازی درآوردم و ازش گله کردم، گفتم: این همه من چشم انتظار و منتظر شما بودم. شما یک بار نباید در دنیا که بودم بیایی سر وقتم و مرا خوشحال کنی؟
🟢با صدایی دلنشین فرمودند: بیشتر از صد مرتبه مرا دیدی. وقتی مرا به جا نمی‌آوری تقصیر من چیه؟
با تعجب پرسیدم:  بیشتر از صد مرتبه به سراغم آمده‌اید؟! حالا شما لطف کنید یکی- دو -سه جا یادم بیاورید ببینم من کجا شما را دیده‌ام که به جا نیاوردم؟
 ایشون فرمودند: بیاد بیار…

بخش هفتم

…با تعجب پرسیدم:  بیشتر از صد مرتبه به سراغم آمده‌اید؟! حالا شما لطف کنید یکی- دو -سه جا یادم بیاورید ببینم من کجا شما را دیده‌ام که به جا نیاوردم؟
 ایشون فرمودند: به یادبیار نماز ظهر و عصر تموم شده بود. تو داشتی می رفتی طرف اتاق صوت که بلندگوها و لامپ ها را خاموش کنی.
ما سه نفر بودیم. به ما نگاه کردی و لی توجهی نکردی و با عجله رفتی برای خاموش کردن بلندگو و لامپ ها!
یهو یادم آمد و  گفتم آره درسته . همون طور که می رفتم آخر وقت بود، دیدم سه نفر کنار پرده حائل بین قسمت مردانه و زنانه  ایساده اند. من سریع رفتم لامپ و اینها را خاموش کردم و اومدم بیرون. دیگه کسی نبود. همه رفته بودند.
تابان: اون سه نفر عادی بودن، گراشی بودن؟ غریبه بودن؟
–  آشنا نبودن ولی چهره و لباس معمولی داشتند. یعنی لباس و قیافه شان جوری نبود که توجهم را بخود جلب کنند
گفت: این یک بار. بار دیگه به یاد خودت بیار که در همان مسجد، شب بود ما را دیدی
-یادم آمد نماز جماعت تموم شده بود، منم طبق معمول داشتم درهای مسجد را می بستم. همان لحظه دلم برای آقا تنگ شده بود در دلم به یاد اقا افتادم. بیرون مسجد دیدم سه نفر از بغلم رد شدند و رفتند طبقه بالای مسجد. به دلم افتاد که این وسطی آقاست . سریع پشت سرشون از پله رفتم بالا. ولی هرچی گشتم کسی نبود، دیگه راستش همونجا موقع برگشتن روی پله نشستم و زار زارگریستم (همراه با بغض و اشک)
آقا بهم گفت یادت است روی پله نشستی و گریه کردی. گفتم آره درسته، موقعی که دیگه نا امید شدم روی پله نشستم حسابی گریه کردم، دیگه برگشتم پایین، درها را قفل کردم و با حالی نزار رفتم خونه.
تابان: دو نفر دیگه کی بودند؟
–  دو نفر دیگه همیشه باهاشون بودند. نمی دونم شاید محافظشون هستند.
تابان: همین دو بار به یادت آورد یا بار دیگه هم بود؟
– بار دیگه هم بود. گفت به یاد بیار سرویس برای لاری داشتی، از لار که بر می گشتی کنار …..مرا دیدی که داشتم مهندسین را راهنمایی می کردم . در دلت گفتی مگر آخوند ها هم مهندسی بلدند؟
فوری یادم آمد. یک روز همون طور که از سر دو راهی شهر جدید می اومدم طرف گراش، دیدم وسط بلوار سه چهار نفر ایسادند. یک جوان با ریشی سیاه و آنکارد کرده و شیک، داشت بقیه را راهنمایی می کرد.
 من تو ماشینم بودم فقط یه لحظه در دلم گفتم مگر ما مهندس آخوند هم داریم.
تابان: لباس روحانی پوشیده بود؟
– نه لباس روحانی نپوشیده بود. ریش پرپشتی داشت. گفتم شکل و شباهتش به مهندس ها نمی خورد .آخه معمولا مهندس ها عینک دودی می زنند! و …
خلاصه به من یادآوری کرد که بیشتر از صد مرتبه مرا دیدی، ولی مرا به جا نیاوردی.
آقا قصد داشتند که مرا ببرند پیش سیزده معصوم دیگه، من روم نمی شد. گفتم من خجالت می کشم، حالا یک وقت دیگه.گفتند: نه و دستم را گرفتند. من هم دیگه روم نمیشد که دستم را از دست آقا بکشم.
رفتیم تا اینکه رسیدیم به محضر آقا رسول الله(ص). خیلی صمیمی و خودمانی بودند. دیگه روم باز شد، پریدم تو بغلشون. سر و صورت و دست و سینه شون رو بوسیدم. می خواستم بروم پایشان را ببوسم، ایشان هم نگذاشتند. هر چی التماس میکردم بگذارید تا پاتون هم ببوسم، نمی گذاشتند. رفتیم محضر حضرت علی(ع) همین طور سر و صورت و سینه مبارک را بوسیدم . بعد رفتیم خدمت حضرت فاطمه زهرا (س) . ولی ایشان را نمی دیدم . نه بدن و نه چهره. فقط وجودشان را حس کردم. جلال و جبروتی داشت. سرم پایین بود. دست به سینه وایسادم. سلام بی بی کردم.
همینطور به ترتیب از امام حسن(ع)، امام حسین(ع) تا امام حسن عسکری علیهم السلام زیارتشون کردم.
تابان: قد و قواره و قیافه حضرات را عادی می دیدی؟
– بله. قد معمولی و رشید داشتند ولی خیلی نورانی بودند و نمی شد زیاد به چهره مبارکشان چشم بدوزی .
من دیگه به هر کدوم از این بزرگوارها می‌رسیدم می پریدم تو بغلشون. دیگه روم باز شده بود. کم رویی وخجالت دیگه گذشته بودم کنار. البته با رعایت ادب و حفظ حریم .الحمدلله زیارت هر چهارده معصوم، نصیبم شد.
تابان:بعد از زیارت معصومین کجا رفتی؟ چکار کردی؟
–  آقا فرمودند: دیگه باید برگردی. فهمیدم باید به «دنیا» برگردم
 ولی خودم را به اون راه زدم گفتم: کجا؟ پیش اقوامم؟
  فرمود: خیر.
 خواهش کردم اگر پیش شما لایق نیستم بمانم، یا پیش شهدا جای من نیست، حداقل بروم پیش اقوامم. واقعا برگشتن به این دنیای پر دردسر و پوچ برایم سخت بود

  «بخش هشتم» 

–  خواهش کردم اگر پیش شما لایق نیستم بمانم، یا پیش شهدا جای من نیست، حداقل بروم پیش اقوامم. واقعا برگشتن به این دنیای پر دردسر و پوچ برایم سخت بود
–   گفت: اگر بخواهی پیش اقوامت باشی، باید بیش از صد تا از این کوه ها که از یکی از آنها به کمک ما به سختی عبورکردی، خودت به تنهایی باید عبور کنی.
–   بخودم لرزیدم. علت را پرسیدم
–  گفت کوله بارت خالیه. با این وضعیت تو را جای خیلی بدی می برند
–  خواستم انکار کنم، تمام گناهانم از جلو چشمم رد شدند. اصلا امکان انکار یا گله و شکایت نداشتم. زبانم قفل شده بود
تابان: سوال نکردی که اگر برگردی چه کارهایی را باید بکنی؟
من سوال نکردم ولی روی دو موضوع تاکید می‌کردند، «نماز اول وقت به جماعت» و «حق الناس» مخصوصاً غیبت، تنها گناهی که انجام دادنش از آب خوردن آسان تر و خیلی شیرین است. خیلی وقت ها لذت هم می بریم از حرف زدن پشت سر بقیه، برای خودمان توجیه هم می کنیم،
ولی مجازات خیلی وحشتناکی دارد. باید تا زنده هستیم حلال بودی بطلبیم که آن طرف جبرانش امکان پذیر نیست.
تابان: بالاخره چی شد؟ فکر می کردی چرا حرفت را قبول نمی‌کنند؟
– این دفعه با تحکُّم بیشتری گفتند: خودشان دلیلش را برایم روشن کردند. گفتند باید برگردی و کوله‌بارت را پر کنی؛
دیگه اینکه مادرت چشم انتظار است و تو را از ما خواسته است.
نمازگزاران مسجد هم برایت دعا کرده‌اند و درخواست بازگشت تو را دارند و خدا دعای مردم را مستجاب کرده، باید برگردی،
باز هم دلم رضایت نمی‌داد که برگردم،
 تا اینکه گفتند نمی‌خواهی امام زمانت را یاری کنی؟
من که منتظر شنیدن این حرف بودم،با رضایت ضمنی، به یکباره زیر پایم خالی شد و برگشتم به دنیا…!
تابان: منظور از این حرف که « نمی خواهی امام زمانت را یاری کنی؟» چی بود؟
دو برداشت می شود کرد:
۱- اینکه برگردم و با جبران گذشته و انجام کار خوب، دل امام زمان(عج) را شاد کنم
۲- اینکه در زمان حیات من، آقا ظهور کنند و من نوکری ایشان را بکنم. من برداشت دومی را دوست دارم درست باشد و به این امید زنده‌ام!
تابان:در آن عالم غیر از این سه گروه کسان دیگری را هم دیدی؟
–  بله؛ یادم رفت بگم. قبل از رفتن پیش معصومین علیهم السلام، امام خمینی را هم دیدم، جاش بهتر از دو جای قبلی بود .به محض دیدنش او را بغل کردم و بوسیدمش و از او معذرت خواهی کردم.
تابان: برای چی از ایشون عذرخواهی کردی؟
– برای فیلم‌هایی که می‌دیدم. ترانه زیاد گوش می کردم. رادیو لندن گوش می‌دادم و شایعات را زود باور می کردم. البته اینها برای زمانی بود که من جوان بودم. حدود سی سال قبل. احساس کردم ایشان اینها را می داند و ناراحتی از چهره‌اش خواندم. در پایان به من لبخند زد و از او خداحافظی کردم و دوباره برگشتم پیش شهدا…
تابان: حرفی به شما نزد، توصیه ای نکرد؟
-خیر، زیاد پیش ایشان نبودم ،فکر کنم اجازه نداشتم بیشتر آنجا باشم.
تابان: گفتی زیر پات خالی شد و برگشتی به دنیا(یعنی توی جسمت)تعریف کن چی دیدی…
 یک دفعه چشمم را که باز کردم دیدم چند نفر بالای سرم ایستادند. گیج و منگ بودم . هیچکدام را نمی‌شناختم
تابان: کیا بودن؟
-کادر پزشکی، زن و بچه ام
تابان: یعنی زن و بچه‌های خودت را نمی‌شناختی؟!
–  نه، روی تخت که خوابیده بودم دیدم یک زنی داره دستم را می گیره، دستمو کشیدم اینور و گفتم این زنه کیه…؟!

  «بخش نهم» 

تابان: یعنی زن و بچه‌های خودت را نمی‌شناختی؟
–  نه، روی تخت که خوابیده بودم دیدم یک زنی داره دستم را می گیره!
دستمو کشیدم اینور و گفتم این زنه کیه؟!ولی وقتی مادرم را دیدم، فوری او را شناختم.
تابان: همان مأموری که موقع رفت با شما بود، هنگام برگشت هم همراهتان بود؟
–  نه. موقع برگشتن هیچکس با من نبود. اصلاً حالیم نشد چه اتفاقی افتاد، یک لحظه دیدم چند نفر بالای سرم ایستادند .
چند روز بعد از به هوش آمدنم، از بیمارستان ترخیص شدم. مرا به خونه آوردند . تا اینکه کم‌کم بهتر شدم .الحمدلله.
۱۰ روز اولی که تو خونه بستری بودم، اصلاً هیچکس را نمی‌شناختم.
تابان: چه مدت دوره نقاهت را در منزل گذراندی؟
–  حدود ۱۰ روز در خونه بستری بودم. حوصله‌ام سر می‌رفت، رفتم دنبال کار؛ولی دیگه به نانوایی برنگشتم. رفتم دفتر آژانس برای مسافرکشی. ولی هوش و حواس درستی نداشتم. تا مدت‌ها وقتی سرویس می‌گرفتم هنوز دو متر نرفته بودم آدرس را فراموش می‌کردم و دوباره از دفتر می‌پرسیدم . خدا خیر بده به همکاران که تحمّلم می‌کردند و برای برگشت به زندگی عادی، کمکم کردند. من هم خیلی زجر کشیدم تا این هوش و حواسم برگرده. بزرگترین نعمت، نعمت سلامتی و از همه بهتر حافظه است. ما تا اینها را از دست ندهیم، قدرش را نمی‌دانیم.
تابان: دکتر چی تشخیص داده بود و چه درمانی روی شماصورت گرفت؟
– یک دستگاه داخل قفسه سینه‌ام گذاشته بودند. گفتن ایست قلبی کردی! این هم ارثی هستش. پدر من هم سال پنجاه و پنج که از دنیا رفت، بر اثر ایست قلبی بود. حدود ۴۵ سال سن داشت.
 الان قرصی که برای قلبم مصرف می‌کنم، پسرم هم داره مصرف می کنه.
تابان: بعد از آن اتفاق دیگه ناراحتی قلبی نداشتید؟
– نه خدا را شکر. قرص مصرف می‌کنم. یک کتابچه راهنما بهم دادن و کارهایی که باید بکنم و چیزهایی که نباید بخورم را نوشته بودند، ولی من نتونستم جلوی خودم را بگیرم، سوسیس و کالباس، نوشیدنی انرژی‌زا و… همه چیز را می‌خوردم؛ برای همین اون دستگاه تا پنج سال بیشتر دوام نیاورد!
 یک روز دیدم چرک و خون از قفسه سینه‌ام می‌زنه بیرون.
مرا بردن بیمارستان، گفتن عفونت کرده و سریع باید منتقل بشه شیراز؛ سریع بردنم شیراز و دستگاه را آوردن بیرون.
تابان: آلان قلبت بدون دستگاه هست؟
-بله؛ بدون دستگاه هستش و قرص مصرف می‌کنم. البته لطف خداست وگرنه خیلی‌ها قرص مصرف می‌کنند امّا فایده‌ای هم نداره.
تابان: بعد از برگشت از آن دنیا در رفتار و گفتار فرق کردی یا نه؟
– سعی می‌کنم حتماً خیلی چیزها را رعایت کنم. در آن دنیا بهم ثابت شده که همه چیز حساب و کتاب داره. نه یک ذرّه خوبی ول میشه نه یک ذرّه بدی! حتی الامکان نماز را اول وقت می‌خوانم.
فهمیدم اساس همه چیز نماز است و منشاء همه بدی‌ها بی‌نمازی است.
تابان: اگر در جمعی نشسته باشی و کسی غیبت کنه، شما چکار می‌کنید؟
– اول تذکر می‌دهم؛ اگر تذکر فایده نداشت، مجلس را ترک می‌کنم. خانهٔ هرکس و در هر مراسمی باشد دیگه اونجا نمیمونم!
تابان: گفتی بعد از نماز، حق‌الناس هم خیلی گیر می‌دهند. برای جبران حق‌الناس چکار کردی؟

«بخش دهم و پایانی»

تابان: گفتی بعد از نماز، حق‌الناس هم خیلی گیر می‌دهند. برای جبران حق الناس چکار کردی؟
-الآن تا جایی که امکان داشته باشد، سعی می کنم حق و ناحقی نکنم؛ ولی برای گذشته یادم نیست به چه کسانی ظلم کردم. خدا خودش بهم رحم کنه و حق الناس ها را یادم بیاره. از همین‌جا خواهش می‌کنم هرکس حقی به گردن من داره، یا به من اطلاع بده، یا از ته دل ببخشه.
البته حق‌الناس هم فقط این نیست که مال کسی را بدزدی یا غیبتش را بکنی؛ همین که دل کسی را برنجانی، ناراحتش بکنی یا درخواستی که دارد اجابت نکنی و کمکی که می‌توانی انجام بدهی، انجام ندهی، حق‌الناس است.
تابان: اگر آلان دوباره آن مامور ِقبض روح تشریف بیاورد، عکس‌العمل و برخوردت با او چگونه خواهد بود؟
– دیگه اصلاً ازش نمی‌ترسم . واقعا آن دنیا قابل مقایسه با اینجا نیست. اگر اینجا حواسمون باشه و کارهای بیخود نکنیم، آنجا خیلی خوب و دلنشین است.
ولی دقت کنیم هیچ‌وقت در این دنیا برای خودمون طلب مرگ نکنیم. این گناه است و عقاب دارد. باید در مشکلات صبر داشته باشیم. این جور نباشد که از فشار زندگی که به آدم می آید از زندگی سیر بشویم و طلب مرگ بکنیم. اینها همه‌اش امتحانه. یک سؤالی از حضرت علی(ع) کردند، گفتند: در دنیا،تلخ‌تر از زهر هم چیزی داریم؟ حضرت فرمودند: بله. گفتن: اون چیه؟ فرمود: صبر!
صبر بر سختی‌ها و مشکلات. اینها همه‌اش امتحان هست. یعنی در دنیا هر دعایی مستجاب می‌شود، غیر از این دعایی که بگویی: خدایا منو امتحان نکن.
تابان: این‌هایی که خودکشی می‌کنند پس عاقبتشون چی میشه؟ وقتی طلب مرگ این قدر عقاب داره!
-روزی هزاران بار سخترین شکنجه‌ها را می‌بینند. فکر می‌کنند با خودکشی راحت می‌شوند. اگر می‌ماندند و صبر می‌کردند، هم در این دنیا و هم در آن دنیا میلیون‌ها برابر راحت‌تر بودند.
البته این را هم بگویم که این خودکشی‌ها همه‌اش از بی‌نمازی و سبک شمردن است. نماز یک سپر قوی است؛ «إِنَّ الصَّلاهَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَر». قربون کلام قرآن که هر کلمه‌اش دنیایی معنی داره.
تقریبا کسانی که خودشان را کشته‌اند یا نماز نمی‌خوندن یا اگر می‌خوندن مرتب و سر وقت نمی‌خوندن. خب به خاطر همین می‌گیم قدر نماز جماعت را بدونیم، که بالأخره نماز جماعت صفای دیگه‌ای داره و به برکت یک آدم مخلص، خدا نمازِ همه را قبول می‌کنه.
تابان: اگه ایندفعه هم مثل دفعه‌های قبل آقا را ببینید احتمال داره ایشان را بشناسید؟
– به احتمال زیاد؛ مدتی پیش در یک مسجد کوچکی در لار، نماز جماعت می‌خواندیم. پس از نماز، طبق معمول دست نفر کنارم را گرفتم و گفتم قبول باشد. متوجه شدم خود آقاست. شناختم، با علامت امر به سکوت کرد. بهم سفارش کرد که صف اول نمار نایستم. من قبلاً به خاطر اینکه می‌گفتن ثوابش بیشتره همیشه عجله می‌کردم برای صف اول؛ بعد از اون روزی که آقا بهم گفتن صف اول نایستم، ردیف‌های آخر می‌ایستم .
تابان: آقا خودشان ردیف چندم ایستاده بودند؟
– طبق معمول ردیف اول.
تابان: این اتفاق مربوط به چه زمانی است؟
–  نزدیک شش- هفت سال پیش.
تابان: تاکنون ازشون نپرسیدید یا بهتون نگفتن که زمان ظهور، خود شما زنده‌اید یا نه؟
– والا چیزی نگم بهتره. آنجا که بودم از من پرسیدن تو نمی‌خواهی کمک آقا بدی؟ من به شوق کمک به آقا برگشتم به این دنیا. از خدا خواسته‌ام که ان‌شاالله در زمان ظهورشان من هم درقید حیات باشم و در جمعشون باشم. می‌خواهم دربان امام زمان(عج) باشم.
تابان

taban

0 دیدگاه

نوشتن دیدگاه

اخبار مرتبط