بخش هفتم
…با تعجب پرسیدم: بیشتر از صد مرتبه به سراغم آمدهاید؟! حالا شما لطف کنید یکی- دو -سه جا یادم بیاورید ببینم من کجا شما را دیدهام که به جا نیاوردم؟
ایشون فرمودند: به یادبیار نماز ظهر و عصر تموم شده بود. تو داشتی می رفتی طرف اتاق صوت که بلندگوها و لامپ ها را خاموش کنی.
ما سه نفر بودیم. به ما نگاه کردی و لی توجهی نکردی و با عجله رفتی برای خاموش کردن بلندگو و لامپ ها!
یهو یادم آمد و گفتم آره درسته . همون طور که می رفتم آخر وقت بود، دیدم سه نفر کنار پرده حائل بین قسمت مردانه و زنانه ایساده اند. من سریع رفتم لامپ و اینها را خاموش کردم و اومدم بیرون. دیگه کسی نبود. همه رفته بودند.
تابان: اون سه نفر عادی بودن، گراشی بودن؟ غریبه بودن؟
– آشنا نبودن ولی چهره و لباس معمولی داشتند. یعنی لباس و قیافه شان جوری نبود که توجهم را بخود جلب کنند
گفت: این یک بار. بار دیگه به یاد خودت بیار که در همان مسجد، شب بود ما را دیدی
-یادم آمد نماز جماعت تموم شده بود، منم طبق معمول داشتم درهای مسجد را می بستم. همان لحظه دلم برای آقا تنگ شده بود در دلم به یاد اقا افتادم. بیرون مسجد دیدم سه نفر از بغلم رد شدند و رفتند طبقه بالای مسجد. به دلم افتاد که این وسطی آقاست . سریع پشت سرشون از پله رفتم بالا. ولی هرچی گشتم کسی نبود، دیگه راستش همونجا موقع برگشتن روی پله نشستم و زار زارگریستم (همراه با بغض و اشک)
آقا بهم گفت یادت است روی پله نشستی و گریه کردی. گفتم آره درسته، موقعی که دیگه نا امید شدم روی پله نشستم حسابی گریه کردم، دیگه برگشتم پایین، درها را قفل کردم و با حالی نزار رفتم خونه.
تابان: دو نفر دیگه کی بودند؟
– دو نفر دیگه همیشه باهاشون بودند. نمی دونم شاید محافظشون هستند.
تابان: همین دو بار به یادت آورد یا بار دیگه هم بود؟
– بار دیگه هم بود. گفت به یاد بیار سرویس برای لاری داشتی، از لار که بر می گشتی کنار …..مرا دیدی که داشتم مهندسین را راهنمایی می کردم . در دلت گفتی مگر آخوند ها هم مهندسی بلدند؟
فوری یادم آمد. یک روز همون طور که از سر دو راهی شهر جدید می اومدم طرف گراش، دیدم وسط بلوار سه چهار نفر ایسادند. یک جوان با ریشی سیاه و آنکارد کرده و شیک، داشت بقیه را راهنمایی می کرد.
من تو ماشینم بودم فقط یه لحظه در دلم گفتم مگر ما مهندس آخوند هم داریم.
تابان: لباس روحانی پوشیده بود؟
– نه لباس روحانی نپوشیده بود. ریش پرپشتی داشت. گفتم شکل و شباهتش به مهندس ها نمی خورد .آخه معمولا مهندس ها عینک دودی می زنند! و …
خلاصه به من یادآوری کرد که بیشتر از صد مرتبه مرا دیدی، ولی مرا به جا نیاوردی.
آقا قصد داشتند که مرا ببرند پیش سیزده معصوم دیگه، من روم نمی شد. گفتم من خجالت می کشم، حالا یک وقت دیگه.گفتند: نه و دستم را گرفتند. من هم دیگه روم نمیشد که دستم را از دست آقا بکشم.
رفتیم تا اینکه رسیدیم به محضر آقا رسول الله(ص). خیلی صمیمی و خودمانی بودند. دیگه روم باز شد، پریدم تو بغلشون. سر و صورت و دست و سینه شون رو بوسیدم. می خواستم بروم پایشان را ببوسم، ایشان هم نگذاشتند. هر چی التماس میکردم بگذارید تا پاتون هم ببوسم، نمی گذاشتند. رفتیم محضر حضرت علی(ع) همین طور سر و صورت و سینه مبارک را بوسیدم . بعد رفتیم خدمت حضرت فاطمه زهرا (س) . ولی ایشان را نمی دیدم . نه بدن و نه چهره. فقط وجودشان را حس کردم. جلال و جبروتی داشت. سرم پایین بود. دست به سینه وایسادم. سلام بی بی کردم.
همینطور به ترتیب از امام حسن(ع)، امام حسین(ع) تا امام حسن عسکری علیهم السلام زیارتشون کردم.
تابان: قد و قواره و قیافه حضرات را عادی می دیدی؟
– بله. قد معمولی و رشید داشتند ولی خیلی نورانی بودند و نمی شد زیاد به چهره مبارکشان چشم بدوزی .
من دیگه به هر کدوم از این بزرگوارها میرسیدم می پریدم تو بغلشون. دیگه روم باز شده بود. کم رویی وخجالت دیگه گذشته بودم کنار. البته با رعایت ادب و حفظ حریم .الحمدلله زیارت هر چهارده معصوم، نصیبم شد.
تابان:بعد از زیارت معصومین کجا رفتی؟ چکار کردی؟
– آقا فرمودند: دیگه باید برگردی. فهمیدم باید به «دنیا» برگردم
ولی خودم را به اون راه زدم گفتم: کجا؟ پیش اقوامم؟
فرمود: خیر.
خواهش کردم اگر پیش شما لایق نیستم بمانم، یا پیش شهدا جای من نیست، حداقل بروم پیش اقوامم. واقعا برگشتن به این دنیای پر دردسر و پوچ برایم سخت بود
«بخش هشتم»
– خواهش کردم اگر پیش شما لایق نیستم بمانم، یا پیش شهدا جای من نیست، حداقل بروم پیش اقوامم. واقعا برگشتن به این دنیای پر دردسر و پوچ برایم سخت بود
– گفت: اگر بخواهی پیش اقوامت باشی، باید بیش از صد تا از این کوه ها که از یکی از آنها به کمک ما به سختی عبورکردی، خودت به تنهایی باید عبور کنی.
– بخودم لرزیدم. علت را پرسیدم
– گفت کوله بارت خالیه. با این وضعیت تو را جای خیلی بدی می برند
– خواستم انکار کنم، تمام گناهانم از جلو چشمم رد شدند. اصلا امکان انکار یا گله و شکایت نداشتم. زبانم قفل شده بود
تابان: سوال نکردی که اگر برگردی چه کارهایی را باید بکنی؟
من سوال نکردم ولی روی دو موضوع تاکید میکردند، «نماز اول وقت به جماعت» و «حق الناس» مخصوصاً غیبت، تنها گناهی که انجام دادنش از آب خوردن آسان تر و خیلی شیرین است. خیلی وقت ها لذت هم می بریم از حرف زدن پشت سر بقیه، برای خودمان توجیه هم می کنیم،
ولی مجازات خیلی وحشتناکی دارد. باید تا زنده هستیم حلال بودی بطلبیم که آن طرف جبرانش امکان پذیر نیست.
تابان: بالاخره چی شد؟ فکر می کردی چرا حرفت را قبول نمیکنند؟
– این دفعه با تحکُّم بیشتری گفتند: خودشان دلیلش را برایم روشن کردند. گفتند باید برگردی و کولهبارت را پر کنی؛
دیگه اینکه مادرت چشم انتظار است و تو را از ما خواسته است.
نمازگزاران مسجد هم برایت دعا کردهاند و درخواست بازگشت تو را دارند و خدا دعای مردم را مستجاب کرده، باید برگردی،
باز هم دلم رضایت نمیداد که برگردم،
تا اینکه گفتند نمیخواهی امام زمانت را یاری کنی؟
من که منتظر شنیدن این حرف بودم،با رضایت ضمنی، به یکباره زیر پایم خالی شد و برگشتم به دنیا…!
تابان: منظور از این حرف که « نمی خواهی امام زمانت را یاری کنی؟» چی بود؟
دو برداشت می شود کرد:
۱- اینکه برگردم و با جبران گذشته و انجام کار خوب، دل امام زمان(عج) را شاد کنم
۲- اینکه در زمان حیات من، آقا ظهور کنند و من نوکری ایشان را بکنم. من برداشت دومی را دوست دارم درست باشد و به این امید زندهام!
تابان:در آن عالم غیر از این سه گروه کسان دیگری را هم دیدی؟
– بله؛ یادم رفت بگم. قبل از رفتن پیش معصومین علیهم السلام، امام خمینی را هم دیدم، جاش بهتر از دو جای قبلی بود .به محض دیدنش او را بغل کردم و بوسیدمش و از او معذرت خواهی کردم.
تابان: برای چی از ایشون عذرخواهی کردی؟
– برای فیلمهایی که میدیدم. ترانه زیاد گوش می کردم. رادیو لندن گوش میدادم و شایعات را زود باور می کردم. البته اینها برای زمانی بود که من جوان بودم. حدود سی سال قبل. احساس کردم ایشان اینها را می داند و ناراحتی از چهرهاش خواندم. در پایان به من لبخند زد و از او خداحافظی کردم و دوباره برگشتم پیش شهدا…
تابان: حرفی به شما نزد، توصیه ای نکرد؟
-خیر، زیاد پیش ایشان نبودم ،فکر کنم اجازه نداشتم بیشتر آنجا باشم.
تابان: گفتی زیر پات خالی شد و برگشتی به دنیا(یعنی توی جسمت)تعریف کن چی دیدی…
یک دفعه چشمم را که باز کردم دیدم چند نفر بالای سرم ایستادند. گیج و منگ بودم . هیچکدام را نمیشناختم
تابان: کیا بودن؟
-کادر پزشکی، زن و بچه ام
تابان: یعنی زن و بچههای خودت را نمیشناختی؟!
– نه، روی تخت که خوابیده بودم دیدم یک زنی داره دستم را می گیره، دستمو کشیدم اینور و گفتم این زنه کیه…؟!
«بخش نهم»
تابان: یعنی زن و بچههای خودت را نمیشناختی؟
– نه، روی تخت که خوابیده بودم دیدم یک زنی داره دستم را می گیره!
دستمو کشیدم اینور و گفتم این زنه کیه؟!ولی وقتی مادرم را دیدم، فوری او را شناختم.
تابان: همان مأموری که موقع رفت با شما بود، هنگام برگشت هم همراهتان بود؟
– نه. موقع برگشتن هیچکس با من نبود. اصلاً حالیم نشد چه اتفاقی افتاد، یک لحظه دیدم چند نفر بالای سرم ایستادند .
چند روز بعد از به هوش آمدنم، از بیمارستان ترخیص شدم. مرا به خونه آوردند . تا اینکه کمکم بهتر شدم .الحمدلله.
۱۰ روز اولی که تو خونه بستری بودم، اصلاً هیچکس را نمیشناختم.
تابان: چه مدت دوره نقاهت را در منزل گذراندی؟
– حدود ۱۰ روز در خونه بستری بودم. حوصلهام سر میرفت، رفتم دنبال کار؛ولی دیگه به نانوایی برنگشتم. رفتم دفتر آژانس برای مسافرکشی. ولی هوش و حواس درستی نداشتم. تا مدتها وقتی سرویس میگرفتم هنوز دو متر نرفته بودم آدرس را فراموش میکردم و دوباره از دفتر میپرسیدم . خدا خیر بده به همکاران که تحمّلم میکردند و برای برگشت به زندگی عادی، کمکم کردند. من هم خیلی زجر کشیدم تا این هوش و حواسم برگرده. بزرگترین نعمت، نعمت سلامتی و از همه بهتر حافظه است. ما تا اینها را از دست ندهیم، قدرش را نمیدانیم.
تابان: دکتر چی تشخیص داده بود و چه درمانی روی شماصورت گرفت؟
– یک دستگاه داخل قفسه سینهام گذاشته بودند. گفتن ایست قلبی کردی! این هم ارثی هستش. پدر من هم سال پنجاه و پنج که از دنیا رفت، بر اثر ایست قلبی بود. حدود ۴۵ سال سن داشت.
الان قرصی که برای قلبم مصرف میکنم، پسرم هم داره مصرف می کنه.
تابان: بعد از آن اتفاق دیگه ناراحتی قلبی نداشتید؟
– نه خدا را شکر. قرص مصرف میکنم. یک کتابچه راهنما بهم دادن و کارهایی که باید بکنم و چیزهایی که نباید بخورم را نوشته بودند، ولی من نتونستم جلوی خودم را بگیرم، سوسیس و کالباس، نوشیدنی انرژیزا و… همه چیز را میخوردم؛ برای همین اون دستگاه تا پنج سال بیشتر دوام نیاورد!
یک روز دیدم چرک و خون از قفسه سینهام میزنه بیرون.
مرا بردن بیمارستان، گفتن عفونت کرده و سریع باید منتقل بشه شیراز؛ سریع بردنم شیراز و دستگاه را آوردن بیرون.
تابان: آلان قلبت بدون دستگاه هست؟
-بله؛ بدون دستگاه هستش و قرص مصرف میکنم. البته لطف خداست وگرنه خیلیها قرص مصرف میکنند امّا فایدهای هم نداره.
تابان: بعد از برگشت از آن دنیا در رفتار و گفتار فرق کردی یا نه؟
– سعی میکنم حتماً خیلی چیزها را رعایت کنم. در آن دنیا بهم ثابت شده که همه چیز حساب و کتاب داره. نه یک ذرّه خوبی ول میشه نه یک ذرّه بدی! حتی الامکان نماز را اول وقت میخوانم.
فهمیدم اساس همه چیز نماز است و منشاء همه بدیها بینمازی است.
تابان: اگر در جمعی نشسته باشی و کسی غیبت کنه، شما چکار میکنید؟
– اول تذکر میدهم؛ اگر تذکر فایده نداشت، مجلس را ترک میکنم. خانهٔ هرکس و در هر مراسمی باشد دیگه اونجا نمیمونم!
تابان: گفتی بعد از نماز، حقالناس هم خیلی گیر میدهند. برای جبران حقالناس چکار کردی؟
«بخش دهم و پایانی»
تابان: گفتی بعد از نماز، حقالناس هم خیلی گیر میدهند. برای جبران حق الناس چکار کردی؟
-الآن تا جایی که امکان داشته باشد، سعی می کنم حق و ناحقی نکنم؛ ولی برای گذشته یادم نیست به چه کسانی ظلم کردم. خدا خودش بهم رحم کنه و حق الناس ها را یادم بیاره. از همینجا خواهش میکنم هرکس حقی به گردن من داره، یا به من اطلاع بده، یا از ته دل ببخشه.
البته حقالناس هم فقط این نیست که مال کسی را بدزدی یا غیبتش را بکنی؛ همین که دل کسی را برنجانی، ناراحتش بکنی یا درخواستی که دارد اجابت نکنی و کمکی که میتوانی انجام بدهی، انجام ندهی، حقالناس است.
تابان: اگر آلان دوباره آن مامور ِقبض روح تشریف بیاورد، عکسالعمل و برخوردت با او چگونه خواهد بود؟
– دیگه اصلاً ازش نمیترسم . واقعا آن دنیا قابل مقایسه با اینجا نیست. اگر اینجا حواسمون باشه و کارهای بیخود نکنیم، آنجا خیلی خوب و دلنشین است.
ولی دقت کنیم هیچوقت در این دنیا برای خودمون طلب مرگ نکنیم. این گناه است و عقاب دارد. باید در مشکلات صبر داشته باشیم. این جور نباشد که از فشار زندگی که به آدم می آید از زندگی سیر بشویم و طلب مرگ بکنیم. اینها همهاش امتحانه. یک سؤالی از حضرت علی(ع) کردند، گفتند: در دنیا،تلختر از زهر هم چیزی داریم؟ حضرت فرمودند: بله. گفتن: اون چیه؟ فرمود: صبر!
صبر بر سختیها و مشکلات. اینها همهاش امتحان هست. یعنی در دنیا هر دعایی مستجاب میشود، غیر از این دعایی که بگویی: خدایا منو امتحان نکن.
تابان: اینهایی که خودکشی میکنند پس عاقبتشون چی میشه؟ وقتی طلب مرگ این قدر عقاب داره!
-روزی هزاران بار سخترین شکنجهها را میبینند. فکر میکنند با خودکشی راحت میشوند. اگر میماندند و صبر میکردند، هم در این دنیا و هم در آن دنیا میلیونها برابر راحتتر بودند.
البته این را هم بگویم که این خودکشیها همهاش از بینمازی و سبک شمردن است. نماز یک سپر قوی است؛ «إِنَّ الصَّلاهَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَر». قربون کلام قرآن که هر کلمهاش دنیایی معنی داره.
تقریبا کسانی که خودشان را کشتهاند یا نماز نمیخوندن یا اگر میخوندن مرتب و سر وقت نمیخوندن. خب به خاطر همین میگیم قدر نماز جماعت را بدونیم، که بالأخره نماز جماعت صفای دیگهای داره و به برکت یک آدم مخلص، خدا نمازِ همه را قبول میکنه.
تابان: اگه ایندفعه هم مثل دفعههای قبل آقا را ببینید احتمال داره ایشان را بشناسید؟
– به احتمال زیاد؛ مدتی پیش در یک مسجد کوچکی در لار، نماز جماعت میخواندیم. پس از نماز، طبق معمول دست نفر کنارم را گرفتم و گفتم قبول باشد. متوجه شدم خود آقاست. شناختم، با علامت امر به سکوت کرد. بهم سفارش کرد که صف اول نمار نایستم. من قبلاً به خاطر اینکه میگفتن ثوابش بیشتره همیشه عجله میکردم برای صف اول؛ بعد از اون روزی که آقا بهم گفتن صف اول نایستم، ردیفهای آخر میایستم .
تابان: آقا خودشان ردیف چندم ایستاده بودند؟
– طبق معمول ردیف اول.
تابان: این اتفاق مربوط به چه زمانی است؟
– نزدیک شش- هفت سال پیش.
تابان: تاکنون ازشون نپرسیدید یا بهتون نگفتن که زمان ظهور، خود شما زندهاید یا نه؟
– والا چیزی نگم بهتره. آنجا که بودم از من پرسیدن تو نمیخواهی کمک آقا بدی؟ من به شوق کمک به آقا برگشتم به این دنیا. از خدا خواستهام که انشاالله در زمان ظهورشان من هم درقید حیات باشم و در جمعشون باشم. میخواهم دربان امام زمان(عج) باشم.