اولین پستچی گراش
آشنایی با اولین پستچی گراش
-۱۷ مهر روز جهانی پست و پستچی است. نوشتن نامه و ارسال أن به شخص دیگری پس از ارتباط به وسیله دود یا اعزام پرندگان، یکی از قدیمیترین راههای ارتباطی میان بشر بوده است.
پست از قدیمیترین و امینترین ابزارهای پیوند میان انسانها در سراسر کره خاکی است که حتی در عصر دیجیتال نیز ارزش و جایگاه بیبدیل خود را در جابهجایی کالاها و خاطرهها حفظ کرده است. ایرانیان نیز از دیرباز با ابداع سیستم سنتی «چاپارخانهها» در دوره هخامنشیان، پیشگامان این صنعت ارتباطی در جهان بودهاند.
-مشهدی حسین پورشمسی فرزند قربانعلی (حسین کربونعلی) را شاید بتوان اولین پستچی عمومی گراش قلمداد کرد. هرچند اغلب حکام، خوانین و حتی تجارمنطقه نامه رسانهای اختصاصی داشتهاند تا پیام خود را به مخاطبین خود در شهرهای دیگر برسانند.
اما حسین کربونعلی حدود ۱۰۰ سال پیش نامه و بسته های ارسالی عامه مردم گراش را به شهرهای همجوار و استانهای دیگر بویژه بندر عباس می رسانده و از آنجا نیز بستههای ارسالی به گراش میآورده است.
مسافت بین شهرها که نیاز به کوه پیمایی بوده را با پای پیاده طی میکرده و بین شهرها و روستاهای سهل و الوصول تر را با الاغ تردد میکرده است.
مشهدی حسین در این رفت و برگشت ها با حوادث و اتفاقات جذاب و گاه ترسناکی روبرو شده است که شنیدن آن خالی از لطف نیست. برای آشنایی با «پدر ارتباطات گراش» با برخی از فرزندان آن مرحوم به گفتگو نشستهایم که حاصل این گفتگوهای حضوری و تلفنی در چند بخش تقدیم مخاطبان خبرگزاری تابان گراش خواهیم کرد.
-اولین بخش گفتگو با حاج ماندنی پورشمسی (صاحب مغازه الکتریکی) فرزند پنجم مشهدی حسین:
به گفته وی، پدرشان ۷۸ سال در قید حیات بودند ( از ۱۲۹۰ تا ۱۳۶۸ شمسی ) و دارای ۹ فرزند هستند (حاج علی، فاطمه نسا، مرحوم عبدالحسین، حاج محمد، حاج ماندنی، زهرا، حاج محمدعلی، حاج عوض، حلیمه).
-مشهدی حسین شغلش «نیاز محور» بود. یعنی هرکاری که مردم نیاز داشتند و به نحوی مشکل مردم را حل می کرد را انجام می داد. از حمل مصالح ساختمانی تا تامین هیزم و زغال و خار و بوته(خَجَه)، دروو کردن جو و گندم(جِیری)، خرمن کوبیدن، بریدن ثمرنخل، جابجایی افراد(مسافرکشی با الاغ)، بردن وسایل بین شهرها و روستاها و مشخصا نامه رسانی.
همانطور که گفتم مرحوم پدرم در خدمت به مردم دو ویژگی خاص داشت:
-یکی اینکه قیمت و نرخی برای کارش تعیین نمی کرد و هرکس هرچی به او می داد، با روی باز قبول می کرد.
-دیگر اینکه هرکاری از دستش بر می آمد متواضعانه انجام می داد و اصلا نه، نمی توانم ، کار من نیست و… در زبانش نبود.
-به عنوان مثال: یک پیره زن به نام سکینه فرزند ماندنی آمده بود که مرا به فلان روستا ببر، پدرم میپذیرد، مادرم را سوار بر اللاغ کرده و او را پشت سر مادرم نشانده و خودش پیاده آنان را همراهی کرده بود.
قضیه نامه رسانی برای حاج اسد ابدی:
پدرم دل و جرأت زیادی داشت و ترس در وجودش نبود. برایم تعریف میکرد مرحوم حاج اسد ابدی تاجر عمده آن زمان، نامه ای را به من داد که ببرم برای نماینده اش در شهر «فرخورد» بندرعباس. باید سریع نامه را می بردم و جوابش را می آوردم.
-چون سال قحطی بود، علف و جو گندم گیر نمیآمد و مسیر هم صعب العبور بود، نمی توانسم با الاغ بروم. پیاده راه افتادم. اوایل شب به تنگ دالان (منطقه خمیر فعلی) رسیدم یک پیرمرد با خانوده در بیابان آن منطقه زندگی می کردند. دو کَپر «پِشی» داشتند و با «پِش فسیل» دور خودشان دیوار (حصار) کشیده بودند و چندتا بُز هم داشتند.
🔻به آنها نزدیک که شدم تعجب کرد و گفت: تو آدمیزادی؟ اجنه ای ؟ چی هستی ؟ از کجا آمده ای ؟ کجا می روی .مگر خبرنداری این منطقه چه خبر است؟
گفتم : نه . من در مسیر کسی را ندیدم و چیزی هم نشنیده ام. از گراش می آیم و دارم میروم بندرعباس.
گفت: این منطقه خطرناک و حیوانات وحشیِ گرسنه فراوان است. عده زیادی از مردم از قحطی و گرسنگی مرده اند و در بیابان ها جسدشان رها شده و گرگ اجساد آنها را خورده است.
-اجازه نداد شب حرکت کنم. یک کاسه شیر بهم داد و آن شب را آنجا خوابیدم. صبح که راه اُفتادم در مسیرم دیدم اجساد زن و مرد و کودک و اسکلت های زیادی در بیابان برهوت ریخته و طعمه گرگ شده اند چ. لباسشان فقط یک تیکه گونی بود. هرچند خیلی خوفناک بود ولی من نمی ترسیدم و به راه خود ادامه دادم.
– از مسیر عبور کردم تا رسیدم به «رودخانه گنچ» نزدیک بندر عباس، آبش شیرین و زیاد بود. آبی خوردم و آب تنی کردم و قمقمه ام را پر آب کردم ولی عبور از آن مشکل بود. تا اینکه از محلی که رودحانه پهن تر بود توانستم به سختی عبور کنم.