گراش و ما ادراک گراش؟!
گراش و ما ادراک گراش…
یادداشت یک مسافر از مراسم شب ۲۲ بهمن امسال گراش را بخوانیم:
-در سپری شدن روزهای عمر؛ به ۲۱ بهمن ماه رسیدم؛ ایامی که تقارن زیبای اعیاد شعبانیه و چهل و ششمین تولد انقلاب اسلامی را رقم زده بود.
نزدیک غروب شب ۲۲ بهمن که مقارن با میلاد باسعادت حضرت علی اکبر شده بود؛ برای عرض تبریک ایام و اعیاد ؛گوشی تلفن همراهم را برداشتم تا به عزیزی که به تصورم خارج از منطقه و یا کشور هست ؛ عرض ادب و ارادت کنم.
ناباورانه مرا دعوت به گراش کرد… بنا به ماموریتی خاص به منطقه سفر کرده بود.
دعوت را اجابت و به “دارالمنفقین” رفتم.
-آنچه از ابتدای ورودی شهر؛ چشم هایم را به سمت خود معطوف می کرد؛ نورپردازی های زیبایی بود که بلوارها و خیابان های شهر را جذاب و چشم نواز کرده بود.
این چشم نوازی حتی به کف خیابان هم سرایت کرده بود آنجا که در هر سرعت گیری؛ چهار نور قرمز رنگ از طرفین؛ به ماشین ها هشدار کاهش سرعت میداد.
به میدان شهید برزگران رسیدم؛ جمعیت قابل توجهی از مردم را دیدم؛ ظاهرا آئین افتتاحیه میدان بود… فرصت را غنیمت شمردم و در گوشه ای ماشین را پارک کردم و با نیایش کوچولو؛ به وسط جمعیت رفتیم…
خدایا این همان فلکه و میدان قبلی است؟؟!!!
همیشه این میدان با عرض کم و عدم رعایت اصول ترافیکی؛ نماد بی نظمی و تهدید در گراش بود!!!
اما امشب گویا جمله حاج قاسم سلیمانی که فرموده بودند؛ «من با تجربه این را میگویم که میزان فرصتی که در بحرانها وجود دارد در خود فرصتها نیست. اما شرط آن این است که نترسید و نترسیم و نترسانیم”
آری میدان شهید برزگران گراش را میتوان مصداقی از این کلام گهربار تعیین نمود.
-بیشتر از مسئولین ؛ مردم را نگاه میکردم؛ شور و شفع و نشاط و لبخند بر لبهایشان؛ بیانگر رضایت کامل آن ولی نعمتان انقلاب؛ از عملکرد مدیران شهری شهرشان بود. البته که دعای خیر زیرلب مادر و خانواده شهید را هم دیدم . بماند که ناگفته های شیرین دیگری هم به عینه مشاهده کردم که مجال گفتنش نیست…
در پایان مراسم و در لابه لای جمعیت؛ دوستم را دیدم ؛ چاق سلامتی باهمدیگر انجام دادیم. شما کجا اینجا کجا؟؟!! تو ماشین برات توضیح میدم. بریم که یه برنامه دیگه به همت مردم در تکیه شهدا به مناسبت تولد انقلاب اسلامی در حال اجراست…
به مراسم رسیدیم؛
خدای من چه خبره؟؟ این همه مردم از پیر و جوان گرفته تا مرد و زن و کودک و نوجوان آنهم به مناسبت یک تولد …
-تولد یک انقلابی که اگر به اطلاع رسانی رسانه ها و فضای مجازی اکتفا کنیم جز یأس؛ ناامیدی؛ سیاهی؛ فلاکت؛ بدبختی؛ پسرفت؛ خودزنی؛ و… چیز دیگری مخابره نمیکنند
اما اینجا در گراش؛ واقعیتی از مردم را دیدم که آنها هیچ وقت نمیخواهند آن را ببینند علی رغم گلایه مندی از مدیران و مسئولان رده بالای کشور؛ مرزبندی دقیقی از عملکرد برخی از آنان با آرمان های اصیل امام و شهدا انجام داده بودند.
ساعت ۲۱ شد این را نه با نگاه کردن به ساعتم بلکه از گلبانگ تکبیر همه حاضرین میشد فهمید…
الله اکبر؛ الله اکبر؛ الله اکبر…
-نورافشانی بسیار زیبایی از کلاته (اگر اسمش را اشتباه نگفته باشم) و در جوار شهدای گمنام شروع شد.باران نور بر سر مردم سخاوتمند گراش باریدن گرفت. فکر نمیکنم کسی در گراش بوده باشد و این مراسم را ندیده باشد.
اجرای گروه مارش و شادی های بومی محلی با قوال زنی جمعی از هنرمندان از دیگر جاذبه های دیدنی مراسم بود…
-پیامی آمد به گوشیم نگاه کردم رفیقم بود.
از بین جمعیت بیا بیرون باید به یک مراسم دیگر هم برویم. خدای من مگر از این بهتر هم هست. خودم را به تقدیر و سعادتی که نصیبم شده بود سپردم.
رفتیم تا به دانشکده علوم پزشکی رسیدم…
-ورودی سالن اجتماعات را بنرهای تبلیغاتی جشنواره فیلم عمار که اتفاقا از رویش های ناب انقلاب اسلامی است را دیدم؛ به یاد شهید آوینی سیدشهیدان اهل قلم و مرحوم حاج نادر طالب زاده عزیز افتادم…روحشان شاد
هنوز چشمم از محتوای بنرها و فضاسازی ورودی برنداشته بودم که در گوشم نوای آشنایی را شنیدم
“ای صفای قلب زارم هر چه دارم از تو دارم...”
خدایا من کجا؛ چایخانه حرم مطهر رضوی کجا… فراق بین من و حرم امام مهربانی ها داشت به بیش از دوسال به طول میکشید…
خادم محاسن سفید لباس سبز کلاه به سر خوش اخلاق که بهش “سید” میگفتن اجازه نداد بدون خوردن چای حرم قدمی از قدم بردارم…
چه قدر صفا و صمیمیت در بین خادمان بود.
به حال تک تک شان که مفتخر به پوشیدن لباس خادمی زائران “سلطان سریر ارتضا” علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه والثنا شده بودند؛ غبطه میخوردم… ذکر خیر این عزیزان را در ویژه برنامه های همایش هشتمین آفتاب دیده و شنیده بودم. این حلاوت گوارای وجودشان
-به مسیرم ادامه دادم به در ورودی سالن اجتماعات که رسیدم جا برای نشستن نبود به قول معروف کیپ تا کیپ جمعیت بود. دقایقی از دور و بصورت ایستاده از لابه لای جمعیت به سن نگاه کردم؛ عزیزی با لهجه ی شیرین اصفهانی برنامه اجرا میکرد؛ جنس مخاطبین اکثر دهه هفتاد و هشتادی بودند؛ همان هایی که به نسل z معروف هستند.
ای کاش این نسل پویا؛ هوشمند؛ مستعد و متفاوت را بیشتر باور می کردیم و از این ظرفیت بزرگ به عنوان یک پیشران برای پویایی شهر و کشورمان استفاده می کردیم.
این ها فکر ها آمال و آرزوهایی بود که ذهنم را درگیر خود کرده بود؛ به یکباره با خنده و شادی حضار به جلسه برگشتم!!! ظاهرا مجری در استنداپ خود صحبتی کرده بود که مردم را به لبخند و شادی وا داشته بود…
شاد شدم از خوشحالی مردم…
-دلم میخواهد بیشتر از جشنواره بنویسم اما به وجیزه ام که نگاه میکنم احساس میکنم مخاطب دیگر همراهی ام نمیکند…
شاید اوج حلاوت و شیرینی امشبم در این جلسه نورانی بود. پرچمدار عنوان زیبایی است که سالیانی است جوانان مستعد و دغدغه مند و ژرف اندیش گراشی آن را اجرا مینمایند تا آیندگان این خطه با ورق زدن تاریخ ؛ به گذشته ی خود ببالند و سندی بر قدرشناسی مردم گراش از تراث خود به دنیا مخابره کنند… درودتان باد
سنم به شب پیروزی انقلاب اسلامی قد نمیدهد اما در گراش جلوه و جرعه ای از آن را دیدم و چشیدم…
در گراش شور دیدم؛ حماسه دیدم ؛ نشاط دیدم؛ تجلیل دیدم ؛تکریم دیدم؛ قدرشناسی دیدم؛ وطن دوستی دیدم؛ محبت دیدم؛ ارادت دیدم؛ اخلاص دیدم؛ زندگی دیدم؛ سخاوت دیدم؛ تلاش و مجاهدت دیدم؛ وفا دیدم و در یک کلام
“آنچه خوبان همه دیدند من به تنهایی دیدم”
تولدت مبارک انقلاب اسلامی ایران
ارادتمند همهی گراشی های عزیز
“یک مهمان”