نامه مجتبی بنی اسدی به حاج یعقوب مهرابی راوی کتاب «کا»
حاشیه نگاشتی بر کتاب «کا»
نامه مجتبی بنی اسدی به حاج یعقوب مهرابی راوی کتاب «کا»
به نام خدایی که آدم هایی را آفرید که فقط از خدا می ترسند
سلام حاجی یعقوب عزیز. امیدوارم سالم و تندرست باشید. آنچه میخوانید، نامهای از طرف کسی است که خاطرات «کا» را ورق زده و از نترسیِ همشهری هایش به خود بالیده. از کربلای ۴ و ۵ تا عاشورای تلخ رزمندگان گراشی و رشادت هایشان غمگین شده و همزمان ذوق کرده از شوق چنین مردانی در شهر.
🔹قدیم ها که اینستاگرام نبوده که کتاب خوان ها بروند زیر پست یک نویسنده یا یک کتاب، نظر بنویسند، معموالاً نامه مینوشتند به صاحب کتاب. و حاال من تصمیم گرفتهام جدا از آنچه اسمش را «نظر» یک خواننده کتاب مینامند و در جای خود به اشتراک هم گذاشتهام، برای راوی کتاب نامه بنویسم. اینکه در نامه چهها باید نوشته بشود، کار ساده ای است: آنچه از دل بلند می شود، در نامه نوشته هم میشود. پس آنچه میخوانید اگر سر و ته درست وحسابی ندارد، سخت نگیرید. این یک نامه دلی است. راحت باشم با شما.
▫️ همین دو روز پیش، قبل اینکه کتاب شما را بخوانم، نامه ای نوشتم به فرشته ی مرگ. بله. برای عزراییل خودمان. من برای خیلی ها نامه نوشته ام و می نویسم. همینطور که برای شما می نویسم. می دانید به او چه گفتم؟ بخشی از نامه را بخوانید:
«…تازگیها وقتی فیلم میبینم و داستان میخوانم، گوشه وکنار اتفاق های خیالی، دنبال تو میگردم. اینکه تو سایه به سایه ی کدام شخصیت در حال پروازی. یا زُل میزنم به آن آدم قبل مرگ؛ چه رفتاری دارد؟ چقدر میتواند روی پا بایستد؟ چطور لقمه ها را به دهان میگذارد؟ چه حرف هایی میزند؟ چطور به آدمهای دور و برش نگاه می کند؟ آخرین نفسهایش را می شمارد یا بیخیال و بیخبر از آنچه خواهد شد فقط زندگی میکند که زندگی کرده باشد که وقتش تمام شود؟
🔹یک صحنه از آخرین رمانی که خواندم را توصیف کنم برایت. شب قبل جنگ یا بهتر بگویم شب قبل مرگ، دو نفر در سیاهی بیابان با هم قدم میزنند. گَهگاهی هم با مرور آنچه در گذشته خوشایندشان بوده لبخند به لبهایشان میآید، یا هم اشک میریزند. انگاری تو و آنچه تو می خواهی از آنها بگیری را به فراموشی سپرده اند. اما قبول داری که مَرد، آنهایند که خود به استقبال تو می آیند؟ به گمانم کار چندان سختی نباشد گرفتن عزیزترین دارایی یک آدم در جنگ.»
..و دقیقا دو روز بعد این نامه ای که به عزارییل نوشتم، کتاب شما را دست گرفتم. جایی گفتید «کف قایق، لابه لای اجساد شهدا خوابیدم که سردم نشود.» این جمله میخکوبم کرده حاجی. نفسم را بند آورد. نسل ما اینها را ندیده که هیچ، کم خوانده. چکار به هم نسل هایم دارم. خودم. من به شخصه یک آدم دم مرگ ندیدم. یک آدمی که قرار است بمیرد چطور به دور و برش نگاه می کند؟ ولی شما شانه به شانه ی رفقایت و هم محله ای هایت می خندیدید و می رفتید توی دل آتش و برای عزراییل دست تکان می دادید! اینها عجیب و تکاندهنده نیست؟ به زبان و قلم آسان است. اما مَرد کجاست؟چطور می توانستید سر پا بایستی و باز روی به دشمن تیر بیندازید، وقتی همشهری ات از درد فریاد می زد و تو هیچکاری از دستت برنمی آمد و مجبور بودی رهایش کنی؟ اینها برای ما در خواب وخیال هم سنگین است؛ اما همهی اینها برای شما شده یک خاطره. قدم گذاشتن در دل گلوله ها در فیلم هم ضربان قلب را می فرستد روی دور تند. وقتی داستان جنگ می خوانم دهانم خشک می شود. اما شما رفتید و ایستادید و سینه سپر کردید و جنگیدید تا ما بتوانیم کتاب بخوانیم، نامه بنویسم و بخندیم.
🔰وقتی کتاب را تمام کردم، یکبار دیگر برگشتم به عکس روی جلد. علی و عباس و شما. حال وقتی به عکس خیره می شوم می فهمم یعقوبِ بعد عباس و بعد علی چقدر تنها بوده. و کسی چه می داند حاال چقدر تنهاست و چقدر در تنهایی و خلوتش، اشک، آرام آرام راه خودش را پیدا می کند و بین ریش های سفید گم می شود. آدم های تنها، دلشکسته های روزگاراند. اما آنهایی که بعد سالها، یکهو به صخره ی سخت تنهایی می خورند، نه تنها دلشکسته که شکسته شده اند؛ آدمِ شکسته شده زود پیر می شود. این نامه، در مقابل دردهایی که شما از گلوله ها و ترکش ها و تنهایی ها و سختی های سالهای جنگ کشیده اید، پرِ کاهی هم ارزش ندارد. اما منی که با کلمه و نوشته سر و کار دارم، اینگونه می توانم قدردان شما باشم. با این چند خطی که می نویسم که شاید آرامشی باشد؛ هر چند موقتی و کوتاه. بار دیگر که دیدمتان، حتما شما را در آغوش خواهم گرفت.
به امید دیدار – مجتبی بنی اسدی گراش، ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴