سفر به برزخ از زبان یک گراشی
«بخش چهارم»
…
-تا اینکه ماموری که دستم را گرفته بود، مرا کشید و برد منطقهای زیبا و سرسبز (عالم برزخ) پیش رفتگانم.
تابان: گفتید دستم را گرفته بود. شما قشنگ دستش را لمس می کردید؟ یا چیزی مثل روح و جنس لطیف بود؟
– بله. کاملا حس میکردم. یعنی خودم از ابتدا بهش گفته بودم که دستم رو بگیر که دل و جرئتم زیاد بشه، چون می ترسیدم.
تابان: همینطور دستش توی دستت بود؟
– بله.دستم را محکم گرفته بود.مرا برد پیش اموات و رفتگان نزدیکم.
تابان: این مرحله عبور مثل تجربه گرهایی که ما از صداوسیما می شنویم در آن مرحله تونل بود؟روح بود؟حرکتش چه جوری بود؟سرعتش عادی بود؟ انتقال به چه شکل بود؟
– خیر، من تونل نورانی و … ندیدم. در یک چشم بهم زدن جایمان عوض میشد.
تابان:این واقعه قبلا هم برای کسی تعریف کردید ؟
– نه تعریف نکردم، چون می ترسیدم کسی حرفم را باور نکند یا پذیرشش براشون مشکل باشد
فقط به خانمم گفتم ولی کامل نگفتم.
در عالم جدید اولین کسی که به جا آوردم، پدرم بود،نفر بعدی مادربزرگم بود.با شوق و ذوق پریدم تو بغلشون و اونا را بوسیدم. تمام رفتگانم و بسیاری از دوستانم را دیدم و احوال پرسی کردم.
تابان: خب اینا جای خاصی نشسته بودن یا یکی یکی می رفتی پیششون؟ فضایش چطوری بود؟
– در یک فضای بزرگی همه دور هم نشسته بودند. فضایی واضح و روشن و جذاب بود.همه را با هم و در یک جا دیدمشان.
این مامور بهم گفت که چهار – پنج روز باهاشون بنشین، هرسوالی داری ازشون بپرس.
تابان: اون فضا چه جوری بود؟ کوه بود، بیابون، نخلستان بود، بهار بود، سبز بود؟
– نه کوه و بیابون نبود. یک سالن بی انتها و تر تمیز و روشن بود که همه با هم شاد بودند.
تابان: دیوار داشت؟سقف داشت؟
– من سقف و دیواری را ندیدم . نامحدود بود. جایی بود که همه دور هم نشسته بودن، یهو دیدم که دارند سینی هایی را می آورند و هر سینی جلو یکی از اونا می گذاشتند. خودشون می خوردن ولی به من نمی دادند.
بهم گفتن این براتی است که بستگان براشون خیرات کردند . هرکس در دنیاریک خیراتی بکند، حتی یک خرما،اون جا به امواتشون می رسید.بعضی ها که سینی براشون نمی آوردن ناراحت و خجالت زده میشدند . یعنی بستگان براشون خیرات نکرده بودند. خواهش می کنم به فکر اموات باشید و براشون خیرات کنید تا جلو دیگران سرشکسته نشوند.
تابان: داخل آن سینی ها چی بود؟
– نمی دونم. ولی هرچی التماس می کردم به من نمی دادن.گفتند اگه خوردی نمی تونی برگردی، چون که تو قراره برگردی، حق خوردن اینها را نداری.من هم با ولع نگاه می کردم و تاسف میخوردم که چطور اینها میخورند و شاد و خندان هستند ولی اعتنایی به من نمی کنند. مثل عالم دنیا نبود که غم و غصه باشه.نَفَس که می کشیدند آسایش خیلی عجیبی داشتن. من هم فقط نگاه می کردم.
تابان: قیافه هاشون شبیه همون قیافه هایی بود که تو دنیا بودند ؟
– بله. ولی چهرهای نورانی و بشاش داشتند. پدرم از روی عکسش که می دیدم مثل خودش بود.
تابان: در چه سن و سالی بودند؟جوان شده بودند،پیر شده بودند؟
– نه همان شکل بودند ولی سخت و سفت و محکم. مثلا من ۹ سالم بود که مادرِ پدرم از دنیا رفته بود ، هنوز یادمه.مریض بود، ولی آنجا حالش خوب و قبراق بود.
تابان: لباسشون چی بود؟
– همه پوشش داشتند، ولی نوع لباس خاصی توجه ام را جلب نکرد.
تابان: چقدر پیش اقوام ماندی؟
– با حساب خودم ۵-۶ روز با آنها بودم
– تابان: بعد کجا رفتی ؟
– به آن مامور گفتم اینجا همه را دارم می بینم. اما رفقای شهیدم رو نمیبینم.اینها کجا هستند؟ می خواهم آنها را هم ببینم. گفت:باشه.اونا جای دیگه هستند، باید ببرمت جای دیگه.. مرا برد جایی که با جای اموات خیلی فرق داشت. اصلا عجیب بود. اولین کسی که باهاش روبرو شدم …….
بخش پنجم
تابان: بعد کجا رفتی ؟
– به آن مامور گفتم اینجا همه را دارم می بینم. اما دوستان شهیدم را نمی بینم آنها کجا هستند؟ می خواهم آنها را هم ببینم. گفت:باشه.اونا جای دیگه هستند، باید ببرمت یه جای دیگه.خیلی عجیبه جای شهدا هم فرق داشت با جای رفتگانم. مرا بردآنجا، اولین کسی که باهاش روبرو شدم شهید خلیل ستودیان و شهید علی مهیایی بود .با این دونفر همکلاسی بودم.تا آنها را دیدم یکدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. شهید خلیل ستودیان گفت: یادته یک روزی تو کلاس نشسته بودیم اذیت کردیم، معلم هر جفتمون را بیرون کرد. خندیدیم و گفتم بله.
تابان: از محل اموات نزدیکانتون تا محل شهدا، آنی رفتید یا طول کشید ؟
– مقداری طول کشید تا این مسیر را طی کردیم. جای این شهدا با جای رفتگان معمولی، کلا حال و هوا و فضایش متفاوت بود.
تابان: چه تفاوتی داشت؟
– مکان شهدا زمینی با رنگ سبز چمنی یکدست و دل انگیز داشت که دارای کوه و تپه و باغ زیبا بود.
من به آقا خلیل و آقای علی مهیایی گفتم خوش بحالتون؛ چه فضایی چه صفایی چه هوایی.
پرسیدم شما ائمه علیهم السلام را هم می بینید؟ گفتند: بله ما هر هفته یک بار یا هفته ای دو بار در یک جایی ( که اسمش یادم نیست) جمع می شویم و مراسمی برگزار می شود ، و این حضرات را می بینیم.
من دیگه طاقتم تاب شده بود،گفتم که شما لطف کنید ،بفرمایید چگونه میتوانم ائمه(ع) را ببینم ؟
▫️رفیقای شهیدم راهنماییم کردند.گفتند اگه می خواهی زودتر برسی این مسیر را که می بینی.(یک مسیری ناهموار و دارای کوه و دره و پرتگاه ). باید بروی بالا ولی خیلی خطرناکه، احتمال سُر خوردن و افتادن دارد. خیلی مشکله، واقعا صخره ها عجیب و خیلی بلند بود.
اما اگر می خواهی به زحمت نیفتی این راه را مستقیم برو ولی بیشتر طول می کشد.
✅الان که بهش فکر می کنم شاید معنی این سخن این باشد که اگر می خواهی زودتر به ائمه(ع) برسی باید سختی و ناهمواری های بیشتری را تحمل کنی. مسیر بیدردسر به مقصد نمی رسی. ولی آن موقع به این نکته دقت نکردم.
من راستش تا به آن کوه بلند نگاه کردم با خودم گفتم می ترسم پرت بشوم، یک وقت بلایی سرم نیاد که از بالا بیفتم و ضربه مغزی بشوم. با خودم گفتم پس این راه مستقیم و آسانتر را می گیرم و می روم هرچند طولانی تر باشد.
تابان: تجسم آن دو مسیر مثل تجسم دنیایی بود ؟ چون در عالم ارواح زمان و مکان معنی پیدا نمی کنه ؛ ولی شما تصور زمان و مکان داشتید ،صعود و فرود داشتید ؟
– بله.زمان و مکان را احساس می کردم . مثل کوه دنیوی بود. هیچ فرقی نداشت، صخره ها تیز بودند. در هر حال مسیر مستقیم و صاف را انتخاب کردم و رفتم.
تابان: به شکل معمولی راه می رفتی؟
-بله. راه معمولی بود. اون جا دیگه مثل مکان های قبلی پرواز در کار نبود.
دو طرف همه جا سرسبز و تمیز بود. با عجله راه می رفتم. پس از طی مسیری طولانی خسته شدم ، انتهای مسیر هم ناپیدا بود.
تابان: در این زمان رفقای شهیدت هم باهاتون بودند؟
– نه. فقط راهنمایی کردن و در محل خودشان ماندند و من از آنها جدا شدم هرچه میرفتم به جایی نمی رسیدم. از بس رفتم و دیدم نمی رسم، با خود گفتم بهتراست از مسیر سخت و پر پیچ و خم بروم
خودم را به پایین کوه رساندم به صخرهها چسپیدم و با زحمت و در خوف و خطر به سمت بالا خزیدم، همین طور رفتم و رفتم انگار به من الهام میشد که مواظب باش، اینجا مکان مقدسیه، مواظب باش که هیچ جمله ناجوری از دهنت درنیاد. شکوه و شکایت نکنی، ناشکری نکنی.مثل توی دنیا که تا پامون بخوره به یک سنگی میگیم (اوف) و حرفای ناجوری میزنیم.
تابان: اون مامور هم همراهت بود یا نه؟
– نه. خودم تنها بودم..
تابان:آن مامور تا چه مرحله ای با تو بود؟
– تا محل و جایگاه اقوامم بود ولی از زمانی که مرا پیش شهدا برد دیگه ندیدمش.
بخش ششم
– البته قبل از جدا شدن از مامور همراهم، سوال گرفتم ما این همه زیارت عاشورا میخوانیم و لعن میکنیم بر دشمنان ، چه جوری به این ملعون ها، می رسد؟ و چه اثری دارد؟
مرا برد به محوطهٔ خیلی بزرگی گفت: آلان نگاه کن. دیدم ….. دست و پایشان باز بود و مثل مجرمین رو به دیوار و دست به دیوار نگه داشته بودند؛ بگونهای که دستها و پاهاشون قفل بود؛ یعنی اصلاً نمی توانستند تکون بخورند.
🔥پشت سر هر یک از این ملعونین یک مامور ایستاده بود، نیزهٔ بلندی هم در دست داشتند، هر لعنی که از این دنیا میفرستادند، این مامور، نیزه را از پشت در شکمشون فرو میکرد و از طرف دیگر بیرون میآمد و نعرهٔ آنها به هوا بلند میشد . نعرههای وحشتناک و عجیبی میکشیدند که من میترسیدم، از فاصله دور فقط نگاه میکردم. گفت: هر لعنی که می فرستند یک ضربه به این افراد وارد می شود. اگر در زیارت عاشورا صد لعن بفرستید، صد ضربه به اینها زده می شود.
با این وجود، مرگی در کار نبود. گفت: بیش از هزاران سال است که با این وضعیت تنبیه می شوند ولی نمیمیرند و هرکس لعنی نثار آنها بکند، پاداشی برایش در نامه عملش ثبت میشود.
تابان: لطفا قضیهٔ رفتن به دیدار ائمه علیهم السلام را ادامه بدهید
– همین طور که از کوه و صخره به سختی بالا میرفتم ، نورانیتر میشد؛ نور عجیبی میتابید ، مثل اینکه بهم گفته میشد بگذار تا این نور خوب به روح و روانت بخورد، که هر چی ناپاکی و ناخالصی داشته باشی، پاک بشود.
تابان: نور از کدام سمت می تابید؟
– از پشت سرم. ولی نمیشد برگردم و نگاهش کنم، ولی خب همینطور که میرفتم بالا، احساس گرمای عجیب و بیشتری میکردم.
چند مرتبه پاهایم سُر خورد، تا فاصلهٔ یکی- دو متری اومدم پایین. دست گرفتم به لب صخره، نزدیک بود یک کلمه ناجور از دهنم در بیاد، یهو یادم اومد که بهم گفتند نباید کلمه ناجور از دهنت بیرون بیاد، باید ذکر بگویی و بروی بالا.
من هم مشغول ذکر گفتن میشدم .
تابان: چه ذکری می گفتی؟
– یا الله، سبحان الله، لا اله الاالله. همین طور که داشتم می رفتم، بارها سُر میخوردم. بدنم میکشید به سنگهای کوه و حدود دو- سه متری میاومدم پایین، دوباره میچسبیدم به صخره و تلاش میکردم خودم را بالا بکشم.
از شدت خستگی، رمقی برای بالا رفتن نداشتم. تشنگی بهم فشار می آورد. دیگه دست به دامن آقا شدم.
تابان: منظورتان از آقا کیه؟
– آقا امام زمان (عج).
دیگه جونم به لب رسیده بود. نه میرسیدم بالا که راحت بشم، نه آبی بود که بخورم. داشتم از تشنگی هلاک میشدم.
ولی امیدوارانه تلاش میکردم و هی میگفتم: «یا مولانا یا صاحب الزمان «ادرکنی»…« ادرکنی». همینجور میرفتم بالا و بالاتر تا اینکه از خستگی جونم به لب رسید. از خستگی و تشنگی، چند مرتبه نزدیک بود پرت بشوم پایین دره.
✅ ناگهان دیدم یک نفر بالا ایستاده و دستش را دراز کرده که مرا بگیرد. تا دیدمش شوق کردم. گفتم خدا را شکر یکی پیدا شد که کمکم کند .
با صدای بلند که همه جا میپیچید، داد می زدم «یا صاحب الزمان ادرکنی» دیدم که دستش آورد به طرف پایین، دستمو گرفت و منو کشید بالا. تا رسیدم به سطح صاف، شکر خدا کردم و گفتم پدر و مادرت بیامرزه، شما کی هستی؟ نگاه کن چقدر از این دره ناهموار اومدم بالا، سه چهار مرتبه نزدیک بود که بیفتم پایین، الحمدلله خدا را شکر، شما کی هستین؟ اصرار مرا که دید گفت:خب این همه مرا صدا زدی.
گفتم: شما آقا صاحب الزمانی؟ گفت: بله. دیگه بیاختیار بغلش کردم، دست و صورتش را بوسیدم، میخواستم بروم پایش را ببوسم، تا راست سینهاش میگذاشت بروم پایین. بعد دو تا شونه هامو می گرفت، می کشید بالا. نمیگذاشت بروم پایشان را ببوسم.
تابان: چهرهشون را واضح دیدید؟
– بله. چهرهشان را دیدم؛ الحمدالله
احساس کردم چقدر مهربان و خودمانی است. من هم پررو بازی درآوردم و ازش گله کردم، گفتم: این همه من چشم انتظار و منتظر شما بودم. شما یک بار نباید در دنیا که بودم بیایی سر وقتم و مرا خوشحال کنی؟
🟢با صدایی دلنشین فرمودند: بیشتر از صد مرتبه مرا دیدی. وقتی مرا به جا نمیآوری تقصیر من چیه؟
با تعجب پرسیدم: بیشتر از صد مرتبه به سراغم آمدهاید؟! حالا شما لطف کنید یکی- دو -سه جا یادم بیاورید ببینم من کجا شما را دیدهام که به جا نیاوردم؟
ایشون فرمودند: بیاد بیار…