حاشیه نگاشتی بر کتاب «کا» (۳) ، برای فرزندان آفتاب
حاشیه نگاشتی بر کتاب «کا» (۳)
برای فرزندان آفتاب
دکتر مهدی مهرابی اشاره: تاکنون دو نفر از نویسندگان و فعالان فرهگنی، یادداشتهایی را برای کتاب «کا» نوشتهاند که مثل اصل کتاب با استقبال روبرو شده است.
یاداشت اول را آقای مجتبی بنی اسدی داستان نویس و رئیس انجمن داستان شهرستان گراش نوشت، هرچند به قول خودش این نوشته را برای حاج یعقوب نوشته و قرار است یادداشت رسمی و مفصلی را در آینده بنویسد.
یادداشت دوم را آقای محمدحسن جعفری روزنامهنگار حرفهای و باسابقه گراشی نوشت که مفصل و جامع بود.
یادداشت جدید(سوم) را آقای دکتر مهدی مهرابی نوشته است که می توان آن را «اخوانیه» نامید. ایشان در این یادداشت به توصیفی زیبا و پندآموز از راوی کتاب «کا» یعنی برادرش -حاج یعقوب مهرابی- پرداخته است. این یادداشت را با هم مرور می کنیم: 
امروز توفیق شد کتاب” کا” را بخوانم . تا شروع کردم ! مرا با خودکشاند ! همراه شدم ! خندیدم ! اشک ریختم ! متاسف شدم ! لذت بردم ! امیدوار تر شدم.! به برادرانم افتخار کردم ! و خیلی چیزها را یاد گرفتم ! اینک از عمق جان فریاد میزنم:
کا یعقوب. ای سرباز آفتاب “ ای مرد میدانهای آتش و ایمان… ای که نوجوانیات را نه با بازی، که با تندر گلوله و باران خمپاره گذراندی… از همان روزی که دل از کوچهها کَندی و پای در بیابانهای تفتیده جنوب گذاشتی، دیگر نه کودک بودی و نه تنها یک سرباز؛ تو فرزند تاریخ شدی.
بدنت، نقشهایست از زخمهای پیاپی؛ هر ترکش، نشانی از وفاداریات به عهدیست که در دل شبها با خدای خود بستی. چند بار رفتی و بازگشتی؟ چند بار، در چشمان مرگ نگریستی، بی آنکه بلرزی؟ و چند بار، دستان بیرمقت بر پیکر بیجان رفیقی نشست که خندهاش هنوز در گوش جانت میپیچد؟ تو از خاک برخاستی، نه برای خاک، که برای حقیقت. ایستادی تا مرز جنون، تا مرز شهادت، و هر بار، سایهی سنگین ماندن را بر دوش کشیدی. ماندی، تا روایتگر آنانی باشی که رفتند. تا فانوسی باشی در این تاریکیِ فراموشی.
ای وارثِ غیرت، ای بیدارِ همیشه، تو نه یک نام، که یک «باور زندهای» . اگر جسمت خسته است، دلت هنوز در همان خاکریزها میتپد. و ما، شرمندهایم اگر جهان، آنگونه که باید، صدای تو و امثال تو را نشنید… ولی بدان: هر قطره از خون تو و عباسها و علیها و عزیزها و …، درختیست که در جان این سرزمین ریشه دوانده. و هر آه تو و حمیدها و حسینعلیها و… فریادیست که وجدان تاریخ را میلرزاند. «به حجاب خون شهیدان، که نهان نماند این راز که نهال سرو آزاد، به چنین بها برآید»
امروز هم اگر از گذشته نوشتی، نه برای ستایش خود، که برای بیدار کردن وجدان خفته این خاکیانی است که گاهی فراموش میکنند: «آفتاب»، از دلِ خونِ مردانِ بزرگی طلوع کرد که در سکوت سنگرها، بر آرمانها بوسه زدند.
عکس:
