روایت حاج یعقوب مهرابی از عملیات کربلای ۸
به مناسبت سالروز شهادت شهدای دهتن
روایت حاج یعقوب مهرابی از عملیات کربلای ۸
برگرفته از کتاب «کا» زندگینامه و خاطرات حاج یعقوب مهرابی نوشته امیرحمزه مهرابی
🔰عصر روز ۱۷ فروردین من به عنوان نیروی واحد اطلاعات و عملیات به گردان امام علی(ع) مامور شدم.خودم را به فرمانده گردان مهدی تبرزه و جانشینش شعبان عفیفه معرفی کردم. در این گردان علاوه بر بچههای گراش، بچههای لار و بچههای نور آباد ممسی هم بودند. رفتم با تک تک بچه های گراش احوال پرسی کردم. روحیه خیلی خوبی داشتند با بچهها توی سنگر نشستیم. هر کسی مشغول یک کاری شد. طبق معمول زیارت و دعا و نماز مستحبی و…
▪️شب شد ما نماز مغرب و عشا را خواندیم.حال و هوای شب عملیات همه فضا را پر کرده بود.طلب حلالیت از یکدیگر، نوشتن وصیت نامه، خواندن نمازهای مستحبی و قضا، جمع و جور کردن وسایل و آمادگی برای شهادت احتمالی و…از جمله کارهای آن شب بچهها بود. شوخی و خنده، جو غالب سنگر بود. با شوخی و جدی سفارشاتی به همدیگر میکردند :
– بیا بهم قول بدهیم هر یک از ما شهید شدیم، دیگری را شفاعت کنیم
– یک ریگ تمیز توی جیبتان بگذارید تا هنگام عملیات توی دهانتان بگذارید و بمکید
– تو که فردا شهید میشی، اون حلوای مسقطی یا پسته ای که مامانت بهت داده بیار بخوریم
– وصیت کن بعد از خودت اون موتورت را بدن به من
– بچه ها! برای اینکه چیزی گیر برادران عراقی نیاد، جیب هایتان را خالی کنید
– حتما تجدید وضو بکنید
– و….
♻️گردان امام علی(ع) مثل سایر یگانها، آماده شنیدن رمز عملیات و فرمان هجوم به سمت خاکریز دشمن بود. همه بچهها در حالت خواب و بیداری در سنگرها مستقر بودند. ساعت دو نصف شب بود متوجه شدیم صدای تیر و صدای انفجار می آید. از سنگر اومدم بیرون دیدیم سمت راست و چپ ما عملیات شده و نیروهای خودی با دشمن درگیر شده اند
فرمانده گردان فریاد زد: عملیات شروع شده، گروهان ۲(بچههای گراش )سریع به خط بشید و حرکت کنید. گروهان ۳ (لرهای ممسنی )هم زود به خط شدند و حرکت کردند. گفتم چرا گروهان ۱ را اول نمی فرستی؟ گفت اونها هم پشت سر ما می آیند. عجله کنید از خاکریز برید بالا .
💫سید مهدی موسوی(همکار من در واحد اطلاعات )جلوتر از بقیه و بعنوان سر ستون راه افتاد به من هم گفته که شما عقب گروهان بیا. یک نفر از واحد اطلاعات جلو و یک نفر عقب. وقتی که بچهها به خط شدند من لبه خاکریز ایستاده بودم و با تک تک بچهها خداحافظی کردیم جوری که بدونن ما هم همراه اینها هستیم و با لبخند عبارتهای روحیه بخش بهشون می گفتیم، در پناه خدا. التماس دعا . بروید سرباز امام زمان. بروید یاران ابا عبدالله و از این جور کلمات …
هنوز مسافت زیادی به طرف خاکریز دشمن حرکت نکرده بودیم که از شدت آتش زمین گیر شدیم . فکر کنم اولین نفراتی که شهید شدند شهید مرتضی یحیایی و شهید احمد ایزدی بودند.
♦️ما به میدون مین عراق رسیدیم دو طرف ما میدون مین بود و فقط وسط مسیر، بچه های تخریب مین ها را خنثی و راه را باز کرده بودند ولی آن نواری که انداخته بودند برای شب عملیات، خمپاره و گلوله توپ که خورده بود پاره شده و مسیر تا حدودی جابجا شده بود.علاوه بر این گویا عراق متوجه محل معبر شده بود و دقیقا روی همین خط داشت تیر بار کار می کرد. ما در یک نعل اسبی قرار گرفته بودیم که از سه طرف به سمت ما تیر می آمد و قدرت هرگونه مانور را از ما سلب میکرد. اینقدر آتش دشمن سنگین بود که بنظرم مثل روزِ محشر بود.با این حال بچههای گراش همه هوای همدیگه رو داشتند، متوجه بودند که کی داره تیر میخوره؟ کی مجروح هست؟حال همدیگر را میپرسیدند.
🌺 در همین حین خمپارهای نزدیک ما به زمین خورد و منفجر شد. نفر کنار من شهید حسینعلی فانی بود، این خمپاره که روی زمین اومد و منفجر شد ما دو نفر مثل توپ به هوا بلند شدیم و محکم به زمین خوردیم، بعد از انفجار این خمپاره، فقط یک صدای خفیف آخ از شهید فانی شنیدم، دیگه هیچ حرکت و صدایی از ایشان بلند نشد. گویا در دم شهید شده بود.
من هم که همراه ایشان به زمین خوردم، یک لحظه که به خودم آمدم احساس کردم پایم قطع شده است، دست کشیدم به پام دیدم که پایم هست. متوجه شدم بالای زانوی پای راستم ترکش خورده و این دردی که احساس کردم به خاطر این ترکش است، تحت هیچ شرایطی نمیتوانسم از جام حرکت کنم. از درد، نفسم بند می اومد اما مجاز نبودم داد و فریاد کنم .با دست محل اصابت ترکش را گرفته بودم که کمتر خون بیاید ولی بطرز وحشتناکی درد داشت و با فشار دادن، دردش بیشتر می شد گویا به عصب پا اصابت کرده بود .
🔥صدای انفجار توپ و خمپاره ، گرد و خاک، تلخی باروت و خشکی دهان، تشنگی، آه و ناله دوستان و از همه بدتر روشنایی منور عراقی ها که اجساد مطهر شهدا را بیشتر به نمایش می گذاشتن و… فضای غیر قابل توصیفی را بوجود آورده بودند.
برای اینکه دیده نشوم چسبیده به زمین و روی شکم خوابیده بودم . بین دو خاک ریز به طول خوابیده بودم که سطح کمتری از بدن در معرض دیده شدن و تیر قرار بگیرد. ناگهان متوجه شدم یک تیربارچی عراقی که داشت تیر اندازی می کرد سر لوله تیربار را به طرف من نشانه رفت . فهمیدم که ماهارو دیده ومی خواهد تیر خلاص به ما بزند .
نه صلاح بود و نه قادر بودم از جام تکون بخورم . به طرف من رکبار گرفت . گلوله در اطرافم به زمین می خورد دوباره احساس کردم که پایم سوخت. نمی دانم چرا به شدت بدنم لرزید و رعشه بر سراسر وجودم مستولی شد، گفتم خدایا چی شد دوباره؟ وقتی نگاه کردم دیدم خون داغ به بیرون فواره میزند. گویا تیر از باسنمخورده و حرکت کرده و رفته پشت زانو گیر کرده. تیر کالیبر بود و قدرت زیادی داشت. احساس سوزش شدیدی می کردم انگار میله آهنی داغ توی پام فرو می کردند .
🔸 مدتی بی حرکت به زمین چسبیدم تا تیربارچی فکر کنه من کشته شده ام . پس از مدتی خوشبختانه اون تیر بار اصلی که روی معبر ما زوم کرده بود، خاموش شد . فکر کنم زده شد. از فرصت استفاده کردم چفیه ام را در آوردم و پایم رو بستم . می دانستم اگر اینجا بمانم بخاطر خون ریزی تمام می کنم . آرام آرام خودم را به معبر پاک سازی شده رسوندم و هرچه در توان داشتم بکار گرفتم و بطرف خاکریز خودی، سینه خیز حرکت کردم .
💧من قبل از عملیات تشنه بودم. دیشب آب دم دست نبود که بخورم، عجله هم داشتیم، بدو بدو می رفتم همه سنگر ها و بچهها رو خبر می کردم که زود بیان بریم برای عملیات، دیگه یادم رفته بود آب بخورم، برگشتنی خیلی احساس تشنگی و عطش می کردم. سوختن جگر از تشنگی را آن شب تجربه کردم. پیش خودم گفتم اگه قراراست من شهید بشوم بگذار با لب تشنه شهید بشم، رمق در بدن نداشتم، تا مدتی پشت خاکریز خودی افتاده بودم . کسی نیامد طرف من، وقتی کمی حالم جا اومد. بلند شدم افتان و خیزان رفتم طرف سنگر بچههای گردان خودمان و…
🔴بعضی از مجروحین موقع برگشت رفته بودن روی میدان مین و شهید شده بودند. موقعی که من سینه خیز می رفتم میدیدم که بسیاری از بچه ها شهید شده و آرام خوابیده اند و من از کنار آنها با تنی خسته و مجروح و قلبی شکسته،کشان کشان حرکت می کردم .
درآن شب دیجور حدود ده نفر از دوستانم جلو چشمم شهید شدند و تقریبا همه بچه های گراش مجروح شدند.
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود